تبليغاتX
هشتی
هشتی



لوطی

 لوطیImage Preview

آفتاب مستقیم می تابید.هوا گرم بود و جمعیت زیادی در آن خیابان نبود.به خاطر گرمی هوا بیشتر مردم غروب ها برای زیارت می آمدند.به جز چند کودک بازیگوش و چند رهگذر فقط دو سه نفر ایستاده بودند و از راه دور سلام می دادند.مغازه دارها هم یا خود را باد می زدند و یا گرد و خاک اجناس مغازه را می گرفتند.چند نفری هم در یکی از مغازه هایی که تازه پنکه خریده بود نشسته بودند و با هم صحبت می کردند...
                                                  * * *
هوا گرم بود.اما لوطی صالح دیگر طاقت دوری نداشت.نمی توانست تا غروب ، تا خنک شدن هوا صبر کند.اصلا" نباید صبر می کرد.از راه خیلی دوری آمده بود وحالا ایستاده بود و زل زده بود به آفتاب ، به نور مستقیم گنبد که در چشمش می افتاد.
کسی متوجه لوطی صالح و بار و بنه ای که همراه داشت نبود.از اول خیابان آهسته به طرف حرم رفت.چند بار پا سست کرد و غرق در افکارش شد:
" آی لوطی ! فهمت هست کجا می ری؟ حساب ، حسابِ دودوتا چارتای سر گذر نیست لوطی! حسابِ کرامت کریمه.امروز بایستی خوش تر از همیشه ضرب بگیری.یه عمری سر گذر و زیر بازارچه و وسط تیمچه و حتی کنار سقاخونه برا مردم ضرب گرفتی این یه بار رو بیا برای این آقای کریم ضرب بگیر تا..."

حاجتش را که به خاطر آورد دیگر تاب ایستادن نداشت .آهسته اما پر آشوب نزدیک حرم می شد.کسی متوجه او نبود.یعنی تنها یک نفر متوجه او بود.نزدیک تر که رسید بارو بنه اش را زمین گذاشت .آرام دمبک خود را بیرون آورد و رو به حرم ضرب شیش و هشت گرفت و اذن دخول خواند:
"اومدم که برنگردم نازنین،اومدم که برنگردم نازنین..."
خواند و داخل حرم شد.خواند و همه نگاه ها را متوجه خود کرد.خواند وهمه را به داخل حرم کشاند.صدای ضرب و آواز لوطی برای همه غریب بود.برای مغازه دارها،رهگذر ها،خادم ها و ... . این صدا اما آشنا و پذیرای دیگری داشت.
دیگر لوطی پای ضریح رسیده بود.آرام و مودبانه دمبک را کناری گذاشت و زانو زد و گونه راستش را بر ضریح گذاشت و باز هم خواند: "اومدم که برنگردم نازنین..."
                                               * * *  Go to fullsize image
 دمبک تنها به کناری افتاده بود و انتظار پنجه های لوطی و ضرب گرفتن او را می کشید.لوطی اما پنجه در زلف ضریح انداخته بود و ضرب آهنگش چون همیشه نبود.همه به تماشای او ایستاده بودند.مغازه دارها،رهگذر ها،خادم ها،زائر ها و... .
دیگر اما صدای لوطی نمی آمد. 

 

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387  توسط الهام  |

 

 



هشتی, میدان گونه ای ست هشت ضلعی که در آن چندین گذر به هم می پیوندند.

8tigroup@gmail.com

 

کتاب
فرهنگ
سیاست
داستانک
شعر
دلنوشت
بروبچکس نوشت
سفرنامه
اجتماعی

 

حالا چي مي‌شه؟
ماتم جمعيت
غريبانه
يقين
يادي ازپيرمرد
بودن‌يا‌نبودن...
ماجراهای ماوچینی ها-عاشورا
معرفی کتاب
پیرمردچشم وچراغ مابود
دست چپ

 

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

 

کاظمی
الهام
جهانبخش
قادرپور
ذاکری
متفکرآزاد
مهمون

 

محمد کاظم کاظمی
مصطفی مستور
ابوالفضل زرویی نصر آباد
رضا امیرخانی
کامران نجف زاده

 

سوزن بان (الهام)
بی قرار (توده کشت)
گلستانه (شاه طاهری)
رفیق اعلی (خطیبی فر)
حاج علا (ما که نمیدونیم کیه.)
ژورنالیست کج (مسعودی)
زایر صفا (کریمی و .... )
کهف (یوسفی نژاد)
طنین (محمدی)
بیان (متفکرآزاد)

 

RSS 2.0
Counters