|
این نامه خیالی است و به بهانه مطلب "دبیرستان دخترانه" و نظرات پیرامون آن درهشتی قرار می گیرد. لطفا" با آرامش بخوانید:
کدام عشق ؟!
بانوی من سلام! محبوب من ! دیر زمانی نمی گذرد که از پیشگاه تو می روم و برآنم در این نوشتار؛ شکوه ات را که بی پاسخ گذاشتم پاسخ دهم. عزیز من ! یاد داری آن هنگامی که نزد تو بودم با من گفتی که دفتری داری که هر چه من عاشقانه با تو می گویم و می نویسم و در آن نگه می داری و از سر مِهر بر آن قفل می زنی ؟ و باز یاد داری که گفتی مدتی است قفل آن نگشوده ای و شکوه داشتی که:"مگر عشق تمام شد که دیگر عاشقانه نمی گویی ؟" و حال می خواهم با تو بگویم ؛ نه عاشقانه ای دیگر را که دلیل نگفتن را: از آن هنگام که از کنارت رفته ام تنها به تو می اندیشم و خوب می دانم که تو نیز در اندیشه ات میهمانی جز من نداری .و تو نیک می دانی که اندیشه ابزار روح است و روح را به حکم مجرد بودنش آن توان هست که در زمانها و مکانها سفر کند و پیش و پس رود . پس محبوب من سوار بر اندیشه ات بیا کمی با هم سفر کنیم .بیا کمی از خود فاصله بگیریم و از اندرون خود بیرون آییم .کمی بالا رویم و از بلندای منظری دیگر به خود بنگریم .چه می بینی ؟... آری "من" و "تو".دلهایی به غایت نزدیک و بی آلایش که بی هیچ کلام عاشقانه "ما" شده ایم. حال بیا کمی بالا تر برویم. اندکی بیشتر .حال چه می بینی ؟دل ها را چگونه می بینی و عاشقانه ها را چه طور ؟بیشتر دقت کن و حیرت نکن. چَشم هایت را به افقهای دورتر ببر .نیک تر بنگر بسیار دقت کن.تو تنها به یک شهر نگریسته ای . در بین این همه نقطه تاریک چند نقطه روشن می بینی ؟ بانوی من !می دانم برای تو که "عشق" را به گونه ای دیگر یافته بودی دشوار است باور و شرح آنچه که دیدی . خود می دانم چه دیدی؟ تو دلهایی دیدی بسیار دور از هم و چَشم هایی به هم نزدیک.چشم هایی که یکدیگر را مسخ می کنند و برآن اند که نیرنگ ، آن سان پر رنگ کنند که آن دل دیگر گمان برد که عصاره نیکی ها و نیک سرشتی ها در برابر اوست .لب هایی دیدی که از آن سخنان عاشقانه بیرون می آید و بوی یاس را در محیط پر می کنند و این لب ها چه آسان شهوت به چشم و ابرو و لب و خط و خال و جمال را ؛عشق به خوبیها و اصالتها و مهربانیها ترجمه و واگو می کنند. آری تو می بینی و من هم می بینم .من هم می بینم دستهایی که یکدیگر را به گرمی و سختی می فشارند تا پیمان خویش را در هجوم آن طوفان عشق به نقابها محکم تر بندند و نمی دانند که این پیمان سخت در آرامشی نرم و در وزش نسیم های آغاز زندگی گسسته می شود که طوفان غرایز عمری کوتاه دارد. آری بانوی من ! من از گوشه و کنار این شهر ، از زبان هر دل کوچک و نا لایقی آن قدر عاشقانه شنیده ام ، آن قدر عاشقانه ها را زیبا تر و رنگین تر و خوش آهنگ تر از عاشقانه های خود یافتم که دیگر توان بیان عاشقانه هایی شایسته تو در خود ندیدم و دیگر ننوشتم . با کدام بیان با تو سخن بگویم که بازگوی پاکی و صفای عشق "ما" باشد ؟ ما که ترانه دلداگی مان نوای "ناقاره خانه" امام مهربان است . چگونه بگویم در دل تو نوری دیدم که چون سرخاب و سفیداب صورت معشوقه های رنگ پرست نیست. محبوب من کدام کلام می تواند خوبی های تو را ارج نهد ؟ کدام واژه ها می تواند تو را توصیف کند و بگوید که زیبایی روی تو به نوری است که از شب می گیری آن هنگام که رو به آسمان کرده ای و از یگانگی معبودت آبشاری گرم از دیدگانت جاری است. بگوید که جذابیت چَشمان تو به نگاه زیر انداخته توست بکوید که بوی خوش لب های تو به گفتار صادقانه و سخن حق توست. بگوید که پریشانی دلبرانه گیسوانت از آن است که هیچ دستی –حتی پنجه باد-بر آن شانه نزده و بگوید که جمال انگشتان کشیده و زیبایت به گره گشایی آن ها است. عزیزم !من عاشق همه این علت ها هستم و تو یکجا معلول این همه علتی و برای من مظهر عشقی. عزیز من بیا تا از کلام و گفتار وا رهیم و آن چنان که خود می خواهیم خانه عشق را در دلهامان بسازیم نه آن چنان که دیگران رفته اند و می روند . بیا رهسپار حقیقت شویم که رنگ ها و نیرنگ ها ملولم کرده است. زیاده جسارت است شب خوش یا حق |