خسته ام. از شنبه تا حالا هر روز از اول وقت تا 10شب سرپا ام. نهضتی که معلوم نیست کی به پایان برسد. استادی که درس اختیاری الگوریتمی اش را با دروس تخصصی تفهیمی اشتباه گرفته. همان که در جلسه ی امتحان نه انسان ها، که ماشین های حساب باهم رقابت دارند. استادی که به جای ورقه، می گوید من به افراد فکر میکنم و نمره می دهم. مثلا 83ای که درس را با 84ی ها برداشته مشخص است که دانشجوی خوبی نبوده، پس باید بیفتد. استادی که میگوید: در درس مسلطی. 9.5 میدهم. معرفی بردار و پاس کن. نه فکر کنید که برای پولی که به ازای هر دانشجویی که با او معرفی بر می دارد به او می دهند این کار را می کندها. نه. اما نمی دانم چرا از الان قول داده که در معرفی پاس می کند همه را. اما حاظر نیست 9.5 را 10 کند. و جالبتر اینکه فقط ترم آخری ها افتاده اند. فقط افرادی که می توانند معرفی بردارند. خسته ام. پلک هایم سنگین است. گیجم. قرار مراجعه به آنجا که بنا بود برای کار بروم هم با این اوضاع منتفی ست. تمام تابستان را باید برروی پروژه هایم کار کنم تا بتوانم اول شهریور تحویل بدهم که بتوانم 2واحد معرفی بردارم. تا کی بشود چه کاری پیدا کرد، خدا عالم است.
تازه در ترم آخر می فهمی که آینده را اصلاً به روشنی ای که تصور می کردی، نمی توانی ببینی. آن موقع ست که باید بگردی، بگردی به دنبال تقدیر. خدا نکند که دغدغه هایی به غیر از رشته ی تحصیلی ات هم داشته باشی که آن وقت واویلا.... می مانی بر سر هزار راه پول، دغدغه، آرمان، مسکن، خدمت، شهرتی که می گوییم خوب نیست ، پیشرفت مادی، پیشرفت معنوی، کار فرهنگی، سختی کار، آسانی و تن پرور بودن کار، ترس از دنیا پرستی ، ووو اینجاست که می خواهی هزار سال بخوابی....
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 توسط کاظمی |
هشتی, میدان گونه ای ست هشت ضلعی که در آن چندین گذر به هم می پیوندند.