|
سلام. اين روزها به يك نتيجه ي جالبي رسيدم كه روز به روز هم بيشتر به ش ميرسم و ديگر دارد كم كم اذيت ام مي كند. اين كه به محض اينكه *كاري را ياد ميگيرم ديگر نميتوانم انجاماش دهم. يعني نه اينكه نتوانم ها، سختام ميشود.اشتياقم بهاش از بين ميرود. براي نمونه همين كار نه چندان عليهالسلام كه عملاً از 6صبح تا 8شبم را نفله ميكند.ديگر تقريباً تمام ملاحظات و بايدها و نبايدهايش را ياد گرفتهام و همين كسلام ميكند. همه چيزش قاعده مند و فرموله است. مكاتباتش، محاسباتش،محاوراتش و همه ي ....اتش. ديگر جذابيتي برايم ندارد.كار فرهنگي اما كمترين خوبياش اين است كه بايد پيش بيني كني، عمل كني و بسنجي كه كجا را گند زدي كه پيش بينيات روي كاغذ ماند؟ و چون با بني بشر طرفي ميداني كه عمراً بازخورد فعاليتات با پيش بينيات يكي نخواهد بود و دست به دعا برداري كه لااقل جوابي نزديك به انتظارت بگيري و اين هم يكي ديگر از محسنات فرهنگيكاري كه ارتباطت با خدا را هم نزديكتر ميكند. عدم همساني نتيجه و پيش بيني هم سبب ميشود جذابيت كار از بين نرود. عمراً ـ خطوط بالا هم عمراً - مطلق نيست. آنجاها كه پيش بيني ميكني كه فلان كار جواب نميدهد يا نتيجهي معكوس ميدهد، اگر مثل من خبره باشي، حكماً همان ميشود كه تو ميگويي (شايد هم من ميگويم). اما خدا وكيلي اينكه فلان كار خوب جواب ميدهد و فلان اهداف را تأمين ميكند، اگر حتي از من خبرهتر هم باشي كه بعيد ميدانم، به دليل نامحدود بودن عوامل مؤثر در توفيق يك كار فرهنگي و نيز متغير بودن ميزان تأثيرگذاري هر عامل بسته به جامعه مخاطب و نوع كار و حتي زمان، احتمالش خيلي كم است كه دقيقاً همانگونه بشود كه تو ميخواهي. و همين ويژگي كار فرهنگيست كه جذابيتاش را تضمين ميكند( البته براي طالباش).اما در مجموع تمام اينها كه گفتم، نميدانم چه دخلي به تو داشت كه به تو گفتمشان! به هرحال گفتم ديگر، و تو خوانديشان. ميخواستي نخواني. مجبورت كه نكردم!
*: اصلاً هم اشتباه لپي نيست. «اينكه» با «اينكه» كلي توفير ميكند. اگر خبره بودي ميدانستي.
پ.ن: پيشنهاد كار فرهنگي قبول ميكنيم. شهري، استاني و حتي كشوري |