تبليغاتX
هشتی
هشتی



شکفتن

    آری گلی سرخ را میگویم که در دشتی پهن آور روییده بود و وقتی وارد دشت میشدی همه جای آن گل سرخ روئیده بود با وزیدن هر نسیم زیبایی موجی قشنگ در دل دشت راه می افتاد موجی از عشق و نوازش باد بر گونه آدمی با تصویر زیبای طبیعت عجین شده بود. اما همه زیبایی همین ها نبود چرا که گوش آدمی هم بی بهره از این طبیعت نشده بود آری صدای چه چه بلبلان بود که می آمد خدایا چه تابلوی زیباییست و چه دیدنی و شنیدنی! بعد متوجه حضور دیگری در آن دشت شدمدر نزدیکی ام یک خانمی داشت یک ویلچری را از اتومبیلش با زحمت فراوان پیاده میکرد نزدیک شدم که کمک کنم ولی آن زن کاملا حرفه ای و با سرعت این کار را کرد و نیازی به کمک من نشد. با آن مرد سوار بر ویلچر سلام و احوال پرسی کردم جواب مرا داد ولی مشغول خود بود و در عالمی روحانی به سیر طبیعت می پرداخت به همسرش گفتم چگونه است که این دشت ناهموار را برای آمدن انتخاب کرده اید او در پاسخ گفت امروز از بیمارستان مرخص اش کرده ام و به تجویز پزشک آورده ام اش. بعد آرام به طرفش رفتم متوجه شدم که در چشمان گود افتاده اش اشک جمع شده و زیر لب چیزی میگوید کمی که دقت کردم متوجه شدم که دائم میگوید "سبحان الله عما یصفون" بعد از مدتی شروع کرد به "الحمدلله" و ذکر بود که میگفت و گریه میکرد وضع و حالش طوری بود که تمام حواس مرا از اطرافم بریده بود و همینطور نمی توانستم چیزی بگویم تا اینکه پس از دقایقی جرات کردم و از او پرسیدم چه می بینی؟

     گفت :بپرس چه نمی بینی؟ آیا چیزی هست که مخفی از دیدن باشد؟ آیا زیبایی را نمی بینی؟ آیا عشق گل به بهار را نمی بینی؟ آیا شیدایی بلبل به گل را نمی بینی؟ آیا نوازش نسیم بر دشت را نمی بینی؟ آیا اینهمه خلقت را نمی بینی؟ آیا زنده شدن مردگان پس از مرگ را نمی بینی؟ آیا خدا را نمی بینی؟ زیبا نیست؟

       گفتم: معنی "سبحان الله" ات را فهمیدم ولی "الحمدلله" ات برای چه بود؟

     گفت :برای این بود که "سبحان الله" را فهمیدم و این "الحمدلله" داشت. بعد رو کرد به همسرش که با فاصله از ما  خسته و بی رمق راه میرفت و گفت ببین آیا آن هدیه ای که خدا به من داده شکر ندارد؟ سپس دستهایش را روی چشمانش گذاشت و گفت آیا این نعمت شکر ندارد؟ بعد یک به یک اعضای صورتش را نشان داد و گفت اینها همگی نعمت است که شکر دارد. سپس دست گذاشت روی پاهایش و گفت اگر از شکر همه اینها هم غافل شوم شکر این پاها را چه کنم؟

     یکه خوردم! گفتم منظورت چیست؟ گفت  منظورم شرفیست که خداوند به من داده است و مرا به مقامی رسانده که خود به تنهایی به آنجا نمیرسیدم و آن "توفیق هدیه دادن به خودش" است که به من اهدا کرده و مرا لایق دانسته که هدیه ای ناقابل به او بدهم و آن هدیه پاهایی بود که خودش به من داده بود. ببین چقدر خدای دوست داشتنی است که  می داند من از خود چیزی ندارم پس از دارایی های خودش هدیه قبول میکند و چه شرفی از این بالاتر برای من.

     من دیگر مدهوش سخنان او شده بودم و طبیعت را فراموش کرده بودم چون موجودی زیبا تر از آنچه دیده بودم یافتم و این خلقت خدا از خلقت قبلی هم زیبا تر بود و چه خوب پس از خلقت انسان فرمود "فتبارک الله احسن الخالقین". بعد از اندک زمانی که مدهوش در همسرش شده بود و قطرات اشکی زیباتر از شبنم در چشمانش جمع شده بود به طرف همسرش حرکت کرد و او را صدا زد و با من خداحافظی کردند و سوار شدند و رفتند. من ماندم و این فکر که با اینهمه نعمت چرا اینقدر ناشکریم.

قدر این ستاره های افتخار و غرور را بدانیم.

* این نوشته داستانی بازسازی شده از صحنه ای فرضی است که همه ما شکل طبیعی آن را بارها مشاهده کرده ایم و من فقط آن را بازسازی کردم.

سه شنبه ششم اسفند 1387  توسط متفکرآزاد  |

 

 



هشتی, میدان گونه ای ست هشت ضلعی که در آن چندین گذر به هم می پیوندند.

8tigroup@gmail.com

 

کتاب
فرهنگ
سیاست
داستانک
شعر
دلنوشت
بروبچکس نوشت
سفرنامه
اجتماعی

 

حالا چي مي‌شه؟
ماتم جمعيت
غريبانه
يقين
يادي ازپيرمرد
بودن‌يا‌نبودن...
ماجراهای ماوچینی ها-عاشورا
معرفی کتاب
پیرمردچشم وچراغ مابود
دست چپ

 

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

 

کاظمی
الهام
جهانبخش
قادرپور
ذاکری
متفکرآزاد
مهمون

 

محمد کاظم کاظمی
مصطفی مستور
ابوالفضل زرویی نصر آباد
رضا امیرخانی
کامران نجف زاده

 

سوزن بان (الهام)
بی قرار (توده کشت)
گلستانه (شاه طاهری)
رفیق اعلی (خطیبی فر)
حاج علا (ما که نمیدونیم کیه.)
ژورنالیست کج (مسعودی)
زایر صفا (کریمی و .... )
کهف (یوسفی نژاد)
طنین (محمدی)
بیان (متفکرآزاد)

 

RSS 2.0
Counters