تبليغاتX
هشتی
هشتی



عقربه هادارن ساعت های آخرماه رمضون روجارومی کنن

    عقربه ها دارن ساعت های آخر ماه رمضون رو جارو میکنن. شمارش معکوس شروع شده برا ی دیدن آن داس مه نو.

" یادم از کشته خویش آمد". رجب اومد و شعبان و رمضان هم. مثل همه سال های عمرم و سریع گذشت مثل همه سال های عمرم.

هر چی فکر می کنم احساس نمی کنم که این سه ماه منو از پله ها بالا برده است. انگار من بودم و روز هایی که تنها خیال خوب بودن منو خوب نگه داشته است. نه عملی نه حرکت و جنبشی. این شده که آن معدود شب ها یی که از دستم در رفته وبه دعا گذشته، روزهای بعد آن هنوز چشمم آن چه را نباید ببیند دیده و آن چه را نباید بشنود شنیده و فکرم افسار گسیخته دویده و دویده و دور شده از رام کننده اش.

رجب آمد و شعبان و رمضان.

باورم نمی شود که رمضان گذشت.  باورم نمی شود که فردا عید فطر است. که راهی به وسعت 365 روز تا شب قدری دیگر مانده است. که ربنای شجریان را دیگر باید در گالری موبایلم گوش کنم .دعای سحر را دیگر نمی شنوم و 5 دقیقه تا اذان صبح باقیست، را.

همه آنچه مرا تسلی می دهد دیدن شکوه نماز عید فطر است. نه اذان و اقامه و نه رکوع و قنوتش که قبل و بعدش.عاشق نماز عید فطرم .

 جمعیت از چند کیلومتر مانده به مصلی ماشین خود را در اتوبان پارک می کنند. سیل جمعیت پیر و جوان است که به سمت مصلی حرکت می کنند. چهره های بشاش آدم ها که تو را از ژست گرفتن های روزانه شهر نشینی در مقابلشان معاف می کند. جمعیتی که هارمونی عجیبی دارد. یکی شده اند.  با محبت با هم رفتار میکنن. جوان وپیر دوشادوش هم راه میروند_ جوان هایی که شاید توی همه سال خودم رو ازشون دیندارتر می دونم_ توسرو کول هم میزنن. ازبین جمعیت لایی می کشن و بلند در پاسخ پیرهایی که جمعیت را دعوت به صلوات میکنن ، داد می زنن" اللهم صل عل...ی محمدو آل محم....د".

انگاردارم سعی صفا و مروه را طی میکنم. قطره ها کم کم یکی میشوند. موج برمی دارند و  میخورن به دل من. نمی خواهم هیچ وقت به مصلی برسیم. می خواهم این تصویر اسلوموشن شود و بعد دکمه pause آن را بزنم ( stop که نمی شود کردش) بعد بنشینم کنار این تصویر و کلی باهاش حرف بزنم . آخرش هم قبل از اینکه خودم را هم pause کنم دستم را سایه چشمم کنم و به جمعیت اشاره کنم  و بگویم" عجل".

موج جمعیت سیل می شود و میرسد دم در مصلی. این همه آدم کجای این شهر زندگی می کنن که نشناختمشان، که ندیدمشان . اگر هستند، پس چرا همه اش در این شهر کوفتی مجبورم جلو آدم ها ژست بگیرم. جلو غریبه ها. اینها که غریبه نیستند. از پسوند نسبی و سببی هم بالاترند.

دلم فشرده میشه. فشار جمعیت گریه ام می اندازه.

" لبیک اللهم لک لبیک".

پژواکش را می شنوم. بالا می رود. پاسخش را اما نمی شنوم. قالیچه های جانماز پهن می شوند. دست ها به قنوت بلند می شوند. صدای ذکر زیر لب جمعیت با حروف از مخرج ادا شده  در هوا می پیچد. رکوع می رویم. سجده می کنیم و سلام می دهیم . دست های گره شده." تقبل الله".

تسبیح ها چرخانده می شود. قالیچه ها جمع می شود. جمعیت سیل می شود. از در که رد می شود، موج برمیدارد به سوی ماشین ها و اتوبوس ها و بعد جدا می شود و قطره ها توی خیابان ها به سمت خانه ها یشان روان می شوند. مردم سوار بر ماشین هایشان می روند تا عید فطر را جشن بگیرند

عیدتون مبارک.

سه شنبه نهم مهر 1387  توسط قادرپور  |

 

 



هشتی, میدان گونه ای ست هشت ضلعی که در آن چندین گذر به هم می پیوندند.

8tigroup@gmail.com

 

کتاب
فرهنگ
سیاست
داستانک
شعر
دلنوشت
بروبچکس نوشت
سفرنامه
اجتماعی

 

حالا چي مي‌شه؟
ماتم جمعيت
غريبانه
يقين
يادي ازپيرمرد
بودن‌يا‌نبودن...
ماجراهای ماوچینی ها-عاشورا
معرفی کتاب
پیرمردچشم وچراغ مابود
دست چپ

 

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

 

کاظمی
الهام
جهانبخش
قادرپور
ذاکری
متفکرآزاد
مهمون

 

محمد کاظم کاظمی
مصطفی مستور
ابوالفضل زرویی نصر آباد
رضا امیرخانی
کامران نجف زاده

 

سوزن بان (الهام)
بی قرار (توده کشت)
گلستانه (شاه طاهری)
رفیق اعلی (خطیبی فر)
حاج علا (ما که نمیدونیم کیه.)
ژورنالیست کج (مسعودی)
زایر صفا (کریمی و .... )
کهف (یوسفی نژاد)
طنین (محمدی)
بیان (متفکرآزاد)

 

RSS 2.0
Counters