تبليغاتX
هشتی
هشتی



بودن‌يا‌نبودن...


فروردين بود،خيلي خوب يادم هست.ايميل زدم واجازه خواستم درهشتي بنويسم.تجربه ي جديدي بودوبلاگ نويسي.بحث ها ودعواهاي آن اوايل مرا ياد آن چندسال مي انداخت.آن چندسال كه زيادهم  دور نبودند،اما باگذشت زمان بيشتر به خواب شبيه مي شدند...



ادامه مطلب

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  توسط جهانبخش  |

 

شکفتن

     وقتی که چشم هایش را باز می کرد بالای سرش بودم آنقدر زیبا بود.که نمی شد چشم از آن برداشت با آن بدن لطیف و گونه های سرخش هر حرکت اش بمانند رقص آرام و زیبا بود که طراوت خاصی داشت.وقتی کاملا باز شد قطره اشکی بر لبه خم شده گلبرگش عیان شد که گویی اشک خوشحالی شکفتنش بود و حال او دنیا را با بهار آغاز کرده بود بهاری که زیبا و آرامش بخش بود و با آمدن او معطر هم شده بود...


ادامه مطلب

سه شنبه ششم اسفند 1387  توسط متفکرآزاد  |

 

موضوع انشا:پدرخود راتوصیف کنید

آتا در دوران کودکی پدر و مادر خود را از دست داده، او یتیم بزرگ شده است. از نو جوانی کار کرده و خرج برادرها و خواهرهایش را داده.او با امام رضا (ع) انس و الفتی دیرینه دارد. از 17 سالگی از اربعین امام حسین(ع) تا شهادت امام رضا(ع) به زیارت امام رئوف می رود...


ادامه مطلب

جمعه دوم اسفند 1387  توسط ذاکری  |

 

کل یوم عاشورا وکل ارض کربلا

تصمیم گرفته بودم مدتی چیزی ننویسم تا دیگران بنویسند اما وقتی دیدم کسی قصد حرف زدن ازغزه را ندارد نتوانستم برتصمیمم بمانم.

این روزها سخنرانی معروف شهید مطهری درسرم می چرخد ودائم جملات درذهنم تکرارمی شوند.مطمئنم اگرشهید مطهری زنده بود،می گفت:"شمرامروز،حسنی مبارک است...


ادامه مطلب

سه شنبه هفدهم دی 1387  توسط جهانبخش  |

 

عقربه هادارن ساعت های آخرماه رمضون روجارومی کنن

    عقربه ها دارن ساعت های آخر ماه رمضون رو جارو میکنن. شمارش معکوس شروع شده برا ی دیدن آن داس مه نو.

" یادم از کشته خویش آمد". رجب اومد و شعبان و رمضان هم. مثل همه سال های عمرم و سریع گذشت مثل همه سال های عمرم...


ادامه مطلب

سه شنبه نهم مهر 1387  توسط قادرپور  |

 

اللهم العن قتله امير المومنين....

اللهم...

 


ادامه مطلب

یکشنبه سی و یکم شهریور 1387  توسط   |

 

شب های بیقراری چه خبر؟

بر زاینده رود آرام، سبدی ست روان

موسای جانم را دیریست نشانده ام بر آن

کابوس گاوخونی با من است

           آن باتلاق واپسین

                   دستان نجاتگرت کجاست آسیه مهربان.

یکشنبه سی و یکم شهریور 1387  توسط قادرپور  |

 

ام المومنین(س)

پنج ، سال، پنج ساله، پنج سالگی...

  انگار این سن برایشان معنای خاصی دارد. یا شاید میان آنها، انسان در چنین سنی به حدی از بلوغ می رسد که آمادگی پذیرش بارهای سنگین را دارد. و یا شاید هم اصلا در این خاندان پنج ساله تکلیف می شوند، نمیدانم...

 


ادامه مطلب

جمعه بیست و دوم شهریور 1387  توسط   |

 

 

 اي خدايا
فقط تو هستي كه ميگي خالق سماوات و زميني ....


ادامه مطلب

یکشنبه دهم شهریور 1387  توسط   |

 

نیمه دوم را دریابیم...

سلام

مقدمه چینی نمی خواهد. ماه، ماه شعبان است. ماه برکت. وهذا شهر نبیک، سید رسلک.

نیمه ی اول ماه در حال تمام شدن است....


ادامه مطلب

جمعه بیست و پنجم مرداد 1387  توسط   |

 

کدام عشق ؟!

این نامه خیالی است و به بهانه مطلب "دبیرستان دخترانه" و نظرات پیرامون آن درهشتی قرار می گیرد. لطفا" با آرامش بخوانید

کدام عشق ؟!


بانوی من سلام!
محبوب من !دیر زمانی نمی گذرد که از پیشگاه تو می روم و برآنم در این نوشتار؛ شکوه ات را که بی پاسخ گذاشتم پاسخ دهم.
عزیز من ! یاد داری آن هنگامی که نزد تو بودم با من گفتی که دفتری داری که هر چه من عاشقانه با تو می گویم و می نویسم و در آن نگه می داری و از سر مِهر بر آن قفل می زنی ؟ و باز یاد داری که گفتی مدتی است قفل آن نگشوده ای و شکوه داشتی که:"مگر عشق تمام شد که دیگرعاشقانه نمی گویی؟" و حال می خواهم با تو بگویم ؛ نه عاشقانه ای دیگر را که دلیل نگفتن را...


ادامه مطلب

دوشنبه هفتم مرداد 1387  توسط الهام  |

 

ما چرا نفس نکشیم؟

 

گنجشک ها و پرندگان دیگر در آسمان پرواز می کنند. بالای سر زمین هایی سبز و زرد. تا دور دست ها سبزی و زردی مثل پازلی کنار هم امتداد پیدا می کنند و در افقی نه چندان دور با کوه تکمیل میشوند.

بچه که بودم سفر برایم فقط یک خاطره و تجربه نبود. همه اش از جنس حس بود. تعجب بود . وحشت بود. شادی بود و مسحور شدن در مقابل همه چیز هایی که برای من آفریده شده بود ولی در پشت دیوارهای بزرگ شهرمان از دسترس من دور مانده بود. سال ها پیش، با هر سفری یک سال بزرگ تر می شدم، می شکفتم; از زیبایی طبیعت، از رنگ خاک، از شکل کوه  و از سوراخ هایی که مرا به دل کوه می برد و بیرون می آورد و از اینکه جاده هیچ وقت تمام نمی شد و ما به آخر دنیا نمی رسیدیم. اینکه دنیا هنوز جایی برای کشف کردن بود و سفر این شور را همیشه در من برمی انگیخت. 

 


ادامه مطلب

دوشنبه سی و یکم تیر 1387  توسط قادرپور  |

 

دلتنگی های یک دانشجوی ترم آخر

خسته ام.
از شنبه تا حالا هر روز از اول وقت تا 10شب سرپا ام. نهضتی که معلوم نیست کی به پایان برسد.
استادی که درس اختیاری الگوریتمی اش را با دروس تخصصی تفهیمی اشتباه گرفته. همان که در جلسه ی امتحان نه انسان ها، که ماشین های حساب باهم رقابت دارند.
استادی که به جای ورقه، می گوید من به افراد فکر میکنم و نمره می دهم. مثلا 83ای که درس را با 84ی ها برداشته مشخص است که دانشجوی خوبی نبوده، پس باید بیفتد.
استادی که میگوید: در درس مسلطی. 9.5 میدهم. معرفی بردار و پاس کن. نه فکر کنید که برای پولی که به ازای هر دانشجویی که با او معرفی بر می دارد به او می دهند این کار را می کندها. نه. اما نمی دانم چرا از الان قول داده که در معرفی پاس می کند همه را. اما حاظر نیست 9.5 را 10 کند. و جالبتر اینکه فقط ترم آخری ها افتاده اند. فقط افرادی که می توانند معرفی بردارند.
خسته ام. پلک هایم سنگین است. گیجم.
قرار مراجعه به آنجا که بنا بود برای کار بروم هم با این اوضاع منتفی ست.
تمام تابستان را باید برروی پروژه هایم کار کنم تا بتوانم اول شهریور تحویل بدهم که بتوانم 2واحد معرفی بردارم.
تا کی بشود چه کاری پیدا کرد، خدا عالم است.

تازه در ترم آخر می فهمی که آینده را اصلاً به روشنی ای که تصور می کردی، نمی توانی ببینی.
آن موقع ست که باید بگردی، بگردی به دنبال تقدیر.

خدا نکند که دغدغه هایی به غیر از رشته ی تحصیلی ات هم داشته باشی که آن وقت واویلا....

می مانی بر سر هزار راه پول، دغدغه، آرمان، مسکن، خدمت، شهرتی که می گوییم خوب نیست ، پیشرفت مادی، پیشرفت معنوی، کار فرهنگی، سختی کار، آس
انی و تن پرور بودن کار، ترس از دنیا پرستی ، ووو
اینجاست که می خواهی هزار سال بخوابی....

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387  توسط کاظمی  |

 

آرزو

این نوشته رو بی زحمت با آرامش بخونید

آرزو...
سلام.
ببینم کجایی؟ چرا نیستی ؟ چرا نمی بینمت؟ چشمای من ایراد پیدا کرده یا شما قایم شدی؟ ببینم اصلا حواست هست یه گوشه ای تو یه غربت چند ساله یه دلی داره می ترکه داره می میره؟ اون قدر هم این دل کوچیکه که ترکیدنش اندازه یه حباب نه صدا داره و نه ارزش ! کیه نگاه کنه به این دل بیچاره من؟

اون قدر دلهایی به بزرگی دریا و به صافی آسمون بودند و شکستند و ترکیدند اما هیچ کس نفهمید . خیلی ها صدای بلند شکستن اون دل ها رو شنیدن ولی هیچ کس کک اش هم نگزید .البته تو شنیدی ٫دیدی ٫فهمیدی ٫حواست بود ٫اصلا فکر کنم خودت اون دلها رو شکستی ...


ادامه مطلب

پنجشنبه بیستم تیر 1387  توسط الهام  |

 

جز انتظار

چگونه میتوان تو را ـ تنها ـ

                  در یک واژه جای داد؟

دنیا را باید آنقدر موسع تفسیر کرد تا تو را در بر گیرد

                                              ای نهایت محض!ک

چهارشنبه هشتم خرداد 1387  توسط   |

 

مَنْ عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ماتَ شَهیداً

مَنْ عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ماتَ شَهیداً

مَنْ عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ماتَ شَهیداً

کاش می فهمیدیم یعنی چی؟

یعنی هر کی عاشق بشه، فَعَفَّ، بعد بمیره شهیده.

اما کاش می شد بفهمیم عشق یعنی چی که آدمو شهید می کنه؟ اصلاً کدوم عشق؟ کاش می شد فهمید چطور می شه پنهانش کرد؟ کجا؟

کاش می فهمیدیم چطور می شه آدم بمیره، با عشق! تو عشق! شاید هم عشق با آدم بمیره!

کاش می فهمیدیم چطور می شه شهید مرد؟!

چطور می شه شهید شد؟!

آره، مَنْ عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ماتَ شَهیداً منم میدونم، اما چطور؟

اصلاً مَنْ عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ماتَ شَهیداً یعنی چی؟

یعنی هر کی عاشق بشه، فَعَفَّ، بعد بمیره شهیده؟!!!

یعنی هر کی شهید شده اول عاشق شده، فَعَفَّ بعد مرده، بعد شهید شده؟!

پس « بَلْ اَحْیاهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرزَقون  » چی میشه؟

هر کی شهید شده ،عاشق شده، فَعَفَّ، اما نمرده « بَلْ اَحْیاهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرزَقون  ».ک

چهارشنبه هشتم خرداد 1387  توسط   |

 

دانشگاه ستاره باران شد

سلام

عکس از من مطلب از شما

چهارشنبه یکم خرداد 1387  توسط کاظمی  |

 

میخواستم ازشما بنویسم،ازشما بگویم،اما مگر میشود نام شمابیاید وبغض نیاید،مگرمی شود نام شما درفضا بپیچد واشک مشتاق دیدارتان نباشد.می خواستم ازشما بگویم مادر... آری مادر، شاید نسبمان،نسب خونی مان به شما نرسد ولی نسب دلمان حتما به شما می رسد. شما مادر تمام دلدادگان حسینید، شما مادر تمام سینه زنان بامعرفت محرمید، شما...شما مادر تمام منتظران عالمید.

 

می خواستم از شما بگویم اما چه بگویم که کسی نداند؟ مگر کسی نمی داندونمی دانست که شما ریحانه ی نبی (ص)وفاطمه ی علی(ع)هستید؟ مگر کسی نمی دانست که شما پاره ی تن مصطفی و تمام دل مرتضایید؟ مگر کسی نمی داند که شما تنها فاطمه ی دنیایید،تنها زهرای عالم...

 

می خواستم ازشما بگویم مادر...

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  توسط جهانبخش  |

 

چه بايد كرد؟

 خيلي دلم گرفته بود. راه افتادم. همين جوري مي رفتم. شايد نمي دونستم كجا ميرم. يا كجا بايد برم.
اعصابم داغون بود. فكر وضعيت حجاب جووناي مملكتي كه اسم امام زمان(عج) رو يدك مي كشه داشت ديوونم مي كرد.

 بدبختي اينه كه كاري از دست امثال من بر نمياد. آدم نمي دونه به كي بگه. كي بايد يه كاري بكنه؟ من چي كار مي تونم بكنم؟
درست نفهميدم كي و چه جوري ولي به خودم كه اومدم ديدم پاي كامپيوتر نشسم. هشتي بودم.

توي نظراي مطلب قبليم مشتي يه حرفي زده بود كه به دلم نشست. گفته بود بهتره تو هشتي حرفامونو بزنيم.
ديدم راس ميگه. شايد بتونم اينجوري يه كم خودمو خالي كنم.
مونده بودم چي بنويسم كه در حين گشتن دنبال مطلبي در مورد حجاب به
http://sanaa.parsiblog.com/-341169.htm
برخوردم. خود مطلب كه جالب بود هيچ، توي نظراتش به چيز جالب تري برخورد كردم. گفتم تو هشتي هم اين نظرو بذارم تا شما برداشتتونو بگيد.

منتها اول پيشنهاد مي كنم خود مطلب رو بخونيد.

اينجوري بود كه؛


ادامه مطلب

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  توسط   |

 

بازمانده تنها

انا لله و انا الیه راجعون

و زمان بسرعت می گذره . همیشه همینطوری بی رحم بوده .

رسانه ملی در سوگ یه فوتبالیست کلیپ پخش می کنه ......

تو تشییع شهیده راضیه کشاورز خیلی ها نیومدن ..... یاد زمان جنگ میافتم : تا کی تشییع ؟ تا کی شهید ؟ بذارین مردم زندگیشونو بکنن !!!؟

......... تو خونه جانبازا پیر میشم . می سوزم . با همه وجود دلم می خواد سرمو بکوبم بدیوار .....

آروم میگه : آقا سید بدنم خیلی می سوزه ! خییییللللییییی و من آروم ..... و دیگه چشماش نمی بینه تا چشمای ورم کرده مادرشو ببینه و درد توی چشمای پدر شیمیائیشو !!!!

شهید ندیده و جانباز ندیده نیستم اما فراموش شده ندیده هم نیستم . دهه شصت تکرار می شود !! همه عادی می شویم ؟ با دیدن جانبازامون روحیه می گیریم و ..... همین ؟

مرد و نامرد جدا می شوند و باز هم تاریخ تکرار می شود .

آری عاشورایی و حسینی بسیاره اما حسنی و رضوی اندک

ما را فراموش کردند و از دردهای ما فارغ ما را کمپانی روحیه نامیدند و در عزا و عروسی سر ما را بریدند و با اخمی دشمن شدند و با ...... از ما که گذشت اما اینا رو دیگه نه . خواهههههشششش می کنم ....

و هنوز کارشناسان مشغولند !!!!!!!!!؟ و این همه خونواده با دردهاشون رها به امون خدا . ای خدااااااا قربون امونت بشم که

من لی غیرک


این مطلب از وبلاگ حجت الاسلام انجوی کپی شده و قسمت پنجم این نوشته است.حتمن حتمن وبلاگ ایشون www.seydanjavi.persianblog.com سر بزنین

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  توسط الهام  |

 

حکم آب کر و قلیل

چهارمین سال دانشجویی هم داره روزهای آخرش رو طی می کنه.

 

به چه امید ها که نیومدیم دانشگاه.پیشرفت ،ترقی ،تکامل و...

 

اون موقع یه عزیزی گفت: داری می ری مواظب باش آب کر باشی .

 

نه قلیل نه مضاف.

 

خاصیتشُم اینکه آب کر وقتی با نجاست برخورد کنه پاکش می کنه ولی

 

آب قلیل وآب مضاف خودشون هم نجس می شن.

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  توسط   |

 

شبیه مناجات

   خدایا!ظرفیت دلم را زیاد کن آنقدرکه با دیدن نعمتت طغیان نکنم،آنگونه که هیچ گاه فراموش نکنم که منشا رحمت توئی ومن هیچم،آنگونه که بدانم اگرنعمتی می دهی براساس لیاقت من نیست براساس رحمت توست که اگر قراربود ازروی لیاقت بدهی که به من هیچ نمی رسید.

   خدایا!آنقدرظرفیت دلم را زیاد کن که همیشه به یادت باشم چه دراوج شادی وچه درحضیض گرفتاری، آنقدر معرفت به من بده که بدانم گرفتاری هایم برای بزرگ تر شدنم است ونعمت ها وخوشی هایم برای آزمودنم.

   خدایا!آن زمان که می خواهیم ومی بخشی دچار نسیانیم وآن زمان که می خواهیم و_ظاهرا_نمی دهی دچار عجب.خدایا!کمکمان کن درروزگارنعمت وبخشش فراموشت نکنیم وشکرت را به جای آوریم ودرروزگار نقمت وامتحان توقع زیاد نداشته باشیم،که ما مخلوقیم وتوخالق،ما بنده ایم وتومعبود.

   خدایا!هیچ چیز ارزش خواستن نداردوقتی که خودت هستی برای خواستن وازتو،باید فقط توراخواست. 

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387  توسط جهانبخش  |

 

روزگار ما

    می گویند دیگر امیدی نیست. می گویند کسی دیگر نمی تواند به فکر کس دیگری باشد. می گویند آن بنی آدمی که اعضای یکدیگر بودند حالا فقط برای سردر سازمان ملل مناسبند. می گویند اگر کودکان افریقایی موش آزمایشگاهی شرکت های داروسازی هستند، چاره ای نیست. می گویند اگر کودکی ازفقر وگرسنگی بمیرد کسی خبردار نمی شود. می گویند اگر میلیون ها بمب خوشه ای برسر مردم ببارد نباید حرفی زد. می گویند اگر کسی درخانه اش مورد هدف قرار بگیرد، حتما مقصر بوده. می گویند اگر کسی برق، سوخت، دارو وحتی نان برای کودکش نداشته باشد، حتما حقش را نداشته. می گویند اگر آمدند وتورا به زور ازخانه ات بیرون کردند، برو، چون فریادرسی نیست. چون همه ی چشم ها کورند. تمام گوش ها کرند وتمام دل ها خاموش.

اگر چنین است پس من چرا مسلمانم؟چرا شیعه ی مولایم علی (ع)هستم؟چراهنوز منتظرم؟چرا هنوز هر عصر جمعه دلم می گیرد؟


پ.ن.انقدر دلم پره که می تونم چند صفحه همینجوری بنویسم ولی توخود حدیث مفصل بخوان ازاین مجمل

شنبه هفتم اردیبهشت 1387  توسط جهانبخش  |

 

نگاه

 

داشتم از نماز خونه می اومدم بیرون خم شدم که کفش هام رو بپوشم یهویی سنگینی یه نگاه رو حس کردم زیر چشمی دیدم که یکی از استادام منو زیر نظر گرفته
دست و پاهام رو گم کردم نمی دونستم چطوری بند کفشم رو ببندم از ترس اینکه کار ضایعی نکنم افتادم رو دور اسلوموشن یه کفش پوشیدن ساده 5 دقیقه طول کشید
وقتی از نماز خونه اومدم بیرون با خودم فکر کردم :
واقعا اگه سنگینی نگاه خدا رو هم به همین خوبی حس می کردم باز هم می تونستم اینقدر راحت راست راست راه برم و گناه کنم
اللهم اجعل نور البصیره فی قلوبنا
آمین

منبع: نسل۳

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  توسط   |

 

آن روز...مکه...

  روزی خبری مثل بوی نان داغ صبحگاهی در کوچه های روستا درخیابان های شهر خواهد پیچید وگنجشک ها همه ساکت می شوند تا صدای تورا بشنوند،آن روز تمام یاس ها بویشان را به سوی مکه خواهند فرستاد،آن روزآفتابگردان ها همه رو به سوی مکه خواهند کرد،آن روزتمام نسیم ها از مکه خواهند گذشت،آن روز...

اما تا آنروز من چه کنم با این روزها که همه شبند؟تاآن روز من چه کنم با این آدم ها که بلند می خندند؟ من چه کنم با این نفس که هنوز می آید ومی رود؟ من چه کنم با غم کودک مسلمان عراقی؟من چه کنم با داغ های مادر مسلمان فلسطینی؟من چه کنم با این من که هنوز دق نکرده ام؟

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  توسط جهانبخش  |

 

گفتم:"خوش انصاف مگه نمی بینی چقدر مشکل دارم؟چرا دعام نمی کنی؟" آهی کشیدوگفت:"مطمئنی حواسم بهت نیست؟"و راه اومده رونشونم داد سالهای عمرم پربودند ازدره های عمیقی که من ته هیچ کدومشون نبودم.

 

وحالا من تو قنوت تمام نمازهام برای سلامتی امام زمانم دعا می کنم.         

دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  توسط جهانبخش  |

 

 



هشتی, میدان گونه ای ست هشت ضلعی که در آن چندین گذر به هم می پیوندند.

8tigroup@gmail.com

 

کتاب
فرهنگ
سیاست
داستانک
شعر
دلنوشت
بروبچکس نوشت
سفرنامه
اجتماعی

 

ماتم جمعيت
غريبانه
يقين
يادي ازپيرمرد
بودن‌يا‌نبودن...
ماجراهای ماوچینی ها-عاشورا
معرفی کتاب
پیرمردچشم وچراغ مابود
دست چپ
دردسرهای خبرگی

 

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

 

کاظمی
الهام
جهانبخش
قادرپور
ذاکری
متفکرآزاد
مهمون

 

محمد کاظم کاظمی
مصطفی مستور
ابوالفضل زرویی نصر آباد
رضا امیرخانی
کامران نجف زاده

 

سوزن بان (الهام)
بی قرار (توده کشت)
گلستانه (شاه طاهری)
رفیق اعلی (خطیبی فر)
حاج علا (ما که نمیدونیم کیه.)
ژورنالیست کج (مسعودی)
زایر صفا (کریمی و .... )
کهف (یوسفی نژاد)
طنین (محمدی)
بیان (متفکرآزاد)

 

RSS 2.0
Counters