تبليغاتX
هشتی
هشتی



ماجراهای ماوچینی ها-عاشورا

دسته ی طلاب که مثل همیشه شلوغ بود،سینه زنان به مقابل مسجدجامع رسیده بود...


ادامه مطلب

جمعه ششم شهریور 1388  توسط جهانبخش  |

 

دست چپ

پیرزن نفس نفس می زد امّا از تک و تا نمی افتاد و پیوسته پیش می رفت . راه اگرچه سخت ، اما دیگر در در برابرش کم آورده بود.اول بار نبود که سختی راه را به جان می خرید  ؛ جاده ها و منزل های بین راه سال ها بود که پیرزن را می شناختند و ...


ادامه مطلب

دوشنبه پنجم مرداد 1388  توسط الهام  |

 

لوطی

لوطیImage Preview

آفتاب مستقیم می تابید.هوا گرم بود و جمعیت زیادی در آن خیابان نبود.به خاطر گرمی هوا بیشتر مردم غروب ها برای زیارت می آمدند.به جز چند کودک بازیگوش و چند رهگذر فقط دو سه نفر ایستاده بودند و از راه دور سلام می دادند.مغازه دارها هم یا خود را باد می زدند و یا گرد و خاک اجناس مغازه را می گرفتند.چند نفری هم در یکی از مغازه هایی که تازه پنکه خریده بود نشسته بودند و با هم صحبت می کردند...


ادامه مطلب

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387  توسط الهام  |

 

بازم داستانک

    گرمای شدید ظهرتابستان کوچه را کاملا خلوت کرده،حتی صدای گنجشک ها درنمی آید.ولی انگارزیردرخت کنارپیاده روچیزی تکان می خورد،پسربچه ای که هیکل کوچکش پشت گونی بزرگی پنهان شده است.لابه لای چمن های پای درخت را به دقت می گردد.لحظه ای انگارگنج دیده باشد،چشمانش برق می زنند.ظرف خالی آب معدنی را بالا می گیرد ومشتاقانه نگاهش می کند.متوجه نگاه کنجکاوومتعجبم می شود،دستش ظرف را داخل گونی می اندازدوچشمانش نگاهم می کنند،توی چشم هایم زل می زند.به نظرم آشنا می آید، یادم می آید،همان پسربچه ای است که مدتی جلوی یکی ازپاساژهای شلوغ می نشست باترازویش که همیشه جلوی پاهایش بود.همان که بارها ازکنارش گذشتم اما حتی یک باربه خاطردلخوشی اوهم که شده روی ترازویش نایستادم.دیگرنمی توانم به چشمانش نگاه کنم سرم را پایین می اندازم وبه راهم ادامه می دهم.

جمعه یازدهم مرداد 1387  توسط جهانبخش  |

 

داستانک

 چهارشنبه است وقبرستان کاملا خلوت.آزادانه میان قبرها می گردم وسن مرده هارا موقع مرگ حساب می کنم،کاری که پنج شنبه ها فرصتش را هیچ وقت نداشته ام.ازدورمی گوید:«روی قبرهارا نخوان حافظه را کم می کند.»ولی مگرمی شود درمقابل وسوسه ی خواندن مقاومت کرد؟سعی می کنم نگاهم را اززمین بردارم ولی انگارسنگینی فضای قبرستان سرم را هم سنگین کرده.باز هم شروع می کنم به خواندن.می گویم:«ببین این دونفر دریک روز مرده اند.»می گوید:«شاید تصادف کرده اند»وادامه می دهد:«مگر نگفتم نخوان؟»بقیه سرخاک مادربزرگ یاسین می خوانند که به سمت قسمت قدیمی تر قبرستان راه می افتم به طرف قبرهایی می روم که به نظر می رسد قبرشهید باشند.می گویم:«خواندن روی قبر شهید هم مکروه است؟»نمی شنود.وسوسه ی دائمی مرابه حساب کردن سن شهدامی کشاندوشرمندگی ازاین که سن همه زمان شهادت کمترازمن بوده.به آخرردیف رسیده ام که دوان دوان می آید وبا تعجب می پرسد:«چطور به این زودی برای همه فاتحه خواندی؟»ومن که مشغول حساب کردن بودم تازه یادم می آید که اینجا تنها فاتحه خریدار دارد.

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387  توسط جهانبخش  |

 

داستانکی از خانم برادران

«پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.

مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."

پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"

پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".»


 توی "نشانی بزرگان" مراجعه کنید به http://www.sabra.persianblog.ir

سه شنبه هجدهم تیر 1387  توسط کاظمی  |

 

ماجرای دم شیر و بچه های بازیگوش...

روزی روزگاری چند تا  بچه مدرسه ای بازیگوش تو راه برگشتن از مدرسه خواستن یه کم بازیگوشی کنن و تو خونه بزرگ محله سرک بکشن . همین بچه کوچولو ها بودن.

بچه ها پیش خودشون فکر کردن شاید بتونن یه کاری کنن که بزرگ محله رو بترسونن تا اون هم حرف گنده لات های محله اون وری که پاشون به محله ما باز شده بود و شروع کرده بودن به باج گرفتن رو گوش بده یا حداقل باهاشون راه بیاد. آخه بابای این بچه ها رفیق یکی از این گنده لات ها بود.برای همین هم بچه ها اون روز تیرکمون ها و ترقه هاشون رو آوردن...
ادامه مطلب

سه شنبه دهم اردیبهشت 1387  توسط الهام  |

 

 



هشتی, میدان گونه ای ست هشت ضلعی که در آن چندین گذر به هم می پیوندند.

8tigroup@gmail.com

 

کتاب
فرهنگ
سیاست
داستانک
شعر
دلنوشت
بروبچکس نوشت
سفرنامه
اجتماعی

 

غريبانه
يقين
يادي ازپيرمرد
بودن‌يا‌نبودن...
ماجراهای ماوچینی ها-عاشورا
معرفی کتاب
پیرمردچشم وچراغ مابود
دست چپ
دردسرهای خبرگی
سلام

 

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

 

کاظمی
الهام
جهانبخش
قادرپور
ذاکری
متفکرآزاد
مهمون

 

محمد کاظم کاظمی
مصطفی مستور
ابوالفضل زرویی نصر آباد
رضا امیرخانی
کامران نجف زاده

 

سوزن بان (الهام)
بی قرار (توده کشت)
گلستانه (شاه طاهری)
رفیق اعلی (خطیبی فر)
حاج علا (ما که نمیدونیم کیه.)
ژورنالیست کج (مسعودی)
زایر صفا (کریمی و .... )
کهف (یوسفی نژاد)
طنین (محمدی)
بیان (متفکرآزاد)

 

RSS 2.0
Counters