|
گفتند شورش را توی ده بغلی دیده اند.زودآماده شدیم ورفتیم دنبالش.داشتیم ارتفاع را می رفتیم بالا که کوموله هاازکوه روبه رو شروع کردند به تیراندازی.درگیری شدیدشد وما توی دره پناه گرفتیم.نشستم پشت یک تخته سنگ که حالت Vداشت.یک برنوی کوتاه دوربین دار هم دستم بود.ازتیراندازی زیاد،این تجربه را داشتم که هدف مسلح وقتی توی جان پناهش حرکت می کند یا تکان می خورد،ممکن است خودش پیدا نباشد،اما نوری که از اسلحه یا تجهیزاتش منعکس می شود،جایش را لو می دهد.یعنی توی فاصله های زیاد ممکن است خود هدف دیده نشود،اما گاهی انعکاس خفیف نوری که مثلا می خورد به خشابش یا اسلحه اش یا سرنیزه اش،جایش را لو می دهد.من هم تا این جور نورها را می دیدم،می زدمشان.اکثرا هم تیرم خطا نمی رفت و طرف را می انداخت.
روی سنگVشکل،اسلحه ام را نشانه رفته بودم که هدف یا نورش را ببینم وبزنم.ازروبه رو هم به شدت تیراندازی می کردند طرفمان.همین جورکه نشسته بودم،انگاریکی توی گوشم صدا کردکه:«فهیم آماده شو که باید شهید بشی.»می خواستم بگویم باشد من حاضرم،امایک لحظه شک کردم.یا شاید یک جورهایی ترسیدم.گفتم:«میشه این دفعه رو شهید نشم ویک فرصتی داشته باشم؟»گفت:«ای بابا،توکه این قدر دنبال شهادت بودی؟الان وقتشه ها.»گفتم:«نه،بگذار برای دفعه ی بعد.»گفت:«خوب مجروح شو،مجروحت می کنیم.»می خواستم قبول کنم،اما بازگفتم:«حالا میشه این دفعه مجروح هم نشم؟مثلا بماند برای بعد؟»
این حرف ها تمام شده بود ونشده بود که یک برقی افتاد توی قلوه سنگ کوچکی که جلوی شکاف Vشکل بود.تیری هم که خورده بود به قلوه سنگ،کمانه کردونشست توی گردن پرویز که نشسته بود پیشم.تیر قناسه ازبالای کتف راست پرویز رفت توی گردنش وازآن طرف درآمد.بیسیم چی وپرویز به حالت خیلی بدی داد زدند. خون از گردن پرویز فواره زد،افتاد ومعلق زد ورفت پایین.بیسیم چی هم سرش شکست وافتاد....
مطلب بالا قسمتی از 15خاطره ی نقل شده درکتاب بچه ی تهرون (خاطرات شفاهی کامران فهیم)بود.خاطرات این کتاب آنقدر جالب ومتفاوتند که من وشمایی که باحال وهوای آن زمان ها ازطریق خوانده هایمان آشناتریم می توانیم باورشان کنیم.
دوس تانی که در نمایشگاه کتاب دنبال کتاب خوب وارزان قیمت می گردند درجست وجوی بچه های «کتاب دانشجویی» باشند مجموعه ای که شعارشان ترویج فرهنگ مطالعه وکاهش هزینه های نشر است.
بچهی تهرون
به همت:علیرضا اشتری
طرح واجرا:کتاب دانشجویی
بها:۴۵۰تومان |