تبليغاتX
هشتی
هشتی



يقين

اگرباور مي كرديم كه روزي قرار است به خاطركوچكترين حركتمان جواب بدهيم،زندگي هايمان بهتراز اين بود.يانه.....بهتراست بگويم بهترازاين زندگي مي كرديم

ميلاد امام رضا(عليه‌السلام)مبارك

پنجشنبه هفتم آبان 1388  توسط جهانبخش  |

 

يادي ازپيرمرد

دوستي داشتم كه خيلي راحت عيب يا حسني اگرداشتي بهت مي گفت وبراي همين هم اگرچه ازلحاظ طرزفكرواعتقادات اصلا شبيه هم نبوديم،ولي به خاطر همين صراحت ورك گوييش باهم رابطه ي خوبي داشتيم.يك روز بهم گفت:"توچقدر اصطلاح وضرب المثل بلدي،ازكجا يادگرفتي؟"گفتم :"راستش نمي دونم،تاحالا دقت نكرده بودم"


ادامه مطلب

پنجشنبه سی ام مهر 1388  توسط جهانبخش  |

 

بودن‌يا‌نبودن...


فروردين بود،خيلي خوب يادم هست.ايميل زدم واجازه خواستم درهشتي بنويسم.تجربه ي جديدي بودوبلاگ نويسي.بحث ها ودعواهاي آن اوايل مرا ياد آن چندسال مي انداخت.آن چندسال كه زيادهم  دور نبودند،اما باگذشت زمان بيشتر به خواب شبيه مي شدند...



ادامه مطلب

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  توسط جهانبخش  |

 

ماجراهای ماوچینی ها-عاشورا

دسته ی طلاب که مثل همیشه شلوغ بود،سینه زنان به مقابل مسجدجامع رسیده بود...


ادامه مطلب

جمعه ششم شهریور 1388  توسط جهانبخش  |

 

معرفی کتاب

سعی می کنندهرطورشده به طرف بفهمانند ازتومتنفرم،یاازتوخوشم نمی آید،دوستت ندارم،ازاین جهت استعدادشان حسابی شکوفاشده است...


ادامه مطلب

جمعه سی ام مرداد 1388  توسط جهانبخش  |

 

قاچاقچی

  ازیک پست ایست بازرسی نزدیکی های مهاباد رد می شدیم،فکر کردم حتما اینجا تابه حال اتفاقاتی افتاده که ما فقط درفیلم ها دیده ایم،مثلا...


ادامه مطلب

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388  توسط جهانبخش  |

 

شفاف سازی انتخاباتی

مطلب انتخاباتی قبول می کنیم به شرطی که:جانبدارانه ویا مخرب نباشد،تحلیلی ومقایسه ای،منصفانه وبی طرف باشد.
خلاصه ی کلام اینکه له یا علیه کسی نیستیم،ازسروصدای انتخاباتی خوشمون میاد ولی ازدادوبیدادنه.

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  توسط جهانبخش  |

 

ماجراهای ماوچینی ها-وظایف گربه درجهان خلقت

   بعدازکلی دوندگی وپارتی بازی مجوز بازدید از نیروگاه جورشده بود.بازدید ازنیروگاه  کامل راه اندازی نشده اتفاقی نیست که برای همه پیش بیاید...
ادامه مطلب

سه شنبه یکم اردیبهشت 1388  توسط جهانبخش  |

 

تولدمونه

   چند روز دیگه تولد هشتیه،چندروزدیگه؟دقیقا بیست وششم فروردین،تاریخ قرار گرفتن اولین مطلب درهشتی گروهیه.بنابراین چهارشنبه تولد هشتیه...
ادامه مطلب

شنبه بیست و دوم فروردین 1388  توسط جهانبخش  |

 

ماجراهای ماوچینی ها-عکس یادگاری

مردمی که ازمصلا خارج می شدند،با دیدن منظره ی روبه رویشان،لبخندی برلب می آوردندومی گذشتند...


ادامه مطلب

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387  توسط جهانبخش  |

 

ماجراهای ماوچینی ها-مقدمه

ازهمه ی اونایی که با دیدن عنوان فکرکردند قصددارم درمورد هجوم کالاهای چینی و ورشکستگی تولیدی ها واین جور چیزها بنویسم معذرت می خوام که می زنم توذوقشون،چون اصلا قصد ندارم پاتوکفش بزرگترا بکنم.الان توضیح می دم:


ادامه مطلب

جمعه شانزدهم اسفند 1387  توسط جهانبخش  |

 

کل یوم عاشورا وکل ارض کربلا

تصمیم گرفته بودم مدتی چیزی ننویسم تا دیگران بنویسند اما وقتی دیدم کسی قصد حرف زدن ازغزه را ندارد نتوانستم برتصمیمم بمانم.

این روزها سخنرانی معروف شهید مطهری درسرم می چرخد ودائم جملات درذهنم تکرارمی شوند.مطمئنم اگرشهید مطهری زنده بود،می گفت:"شمرامروز،حسنی مبارک است...


ادامه مطلب

سه شنبه هفدهم دی 1387  توسط جهانبخش  |

 

مائده دختری ازعراق

   همیشه دلم می خواست فراتر ازچیزهایی که درتلویزیون دیده ویا درخاطرات رزمندگان خودمان خوانده ام درمورد عراقی که باایران جنگید،بدانم.آیا صدام برای مردمش دیکتاتورتربوده یا برای دنیا؟جنگی که برای ما دفاع مقدس بوده برای مردم عراق چه بوده؟وسئوال هایی ازاین دست...


ادامه مطلب

یکشنبه یکم دی 1387  توسط جهانبخش  |

 

هرکه داردهوس کرب وبلا...(قسمت آخر)

  آخرین نمازصبح رادرحرم حضرت اباالفضل(ع)خواندیم ورفتیم تابااباعبدالله(ع)هم وداع کنیم.چه بایدمی گفتم تاباردیگرهم مرابخواند؟چه بایدمی کردم؟نمی دانستم.تاوقتی نرفته بودم نمی دانستم چه خبراست،ولی حالاکه می دانم چه کنم؟


ادامه مطلب

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387  توسط جهانبخش  |

 

هرکه داردهوس کرب وبلا...(قسمت نهم)

  نیمه شب،گرمای اتاق بیدارم کرد.کولرکارنمی کرد واتاق آتش گرفته بود.احساس می کردم تمرین زندگی درجهنم است(گفتنش صدهابارازتجربه کردنش آسان تراست).صبح متوجه شدیم به علت بی برقی واستفاده ازموتوربرق وقتی آسانسورکار می کند،کولرها کارنمی کنند وبرعکس..
ادامه مطلب

سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  توسط جهانبخش  |

 

هرکه داردهوس کرب وبلا...(قسمت هشتم)

  قراربود،کربلاگردی داشته باشیم.محل شهادت علی اصغر(ع)وعلی اکبر(ع)وعلقمه وتل زینبیه وخیمه گاه و...می گوینداینجاها نیاز به روضه ندارد.اشک،خودش شوق ریختن دارد...
ادامه مطلب

سه شنبه چهاردهم آبان 1387  توسط جهانبخش  |

 

هرکه داردهوس کرب وبلا...(قسمت هفتم)

   ساعت هشت صبح بایداتاق ها را تحویل می دادیم.برق اتاق ها را قطع کردند وگرمای اتاق خود به خود بیرونمان کرد.اینجافقط روزی چهارساعت برق دارند،بقیه ی اوقات صدای موتورهای برق،گوش فلک را کرمی کند.


ادامه مطلب

سه شنبه هفتم آبان 1387  توسط جهانبخش  |

 

هرکه داردهوس کرب وبلا...(قسمت ششم)

  صبح ساعت شش،بعدازصبحانه اتوبوس آمدوبه سمت کوفه حرکت کردیم.مسجد کوفه کمی دورترازمسجد سهله است.

  اتوبوس درمحوطه ی بازی توقف کرد.به محض پیاده شدن ازاتوبوس زن هایی که دست شان برای گدایی درازبودبه سمتمان آمدند،جای شهرداری تبریزخالی بود دراین شهرپرازگدا...
ادامه مطلب

سه شنبه سی ام مهر 1387  توسط جهانبخش  |

 

هرکه داردهوس کرب وبلا...(قسمت پنجم)

...برای مایی که به خوش خلقی خدام امام رضا(ع)عادت کرده ایم چندتشروکج خلقی اعراب،خیلی غیرعادی است.هرچندانگاربرای خودشان رفتاری عادی محسوب می شود...


ادامه مطلب

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387  توسط جهانبخش  |

 

هرکه داردهوس کرب وبلا...(قسمت چهارم)

باصدای بلندی ازخواب بیدارشدم،انگارکسی به درمی کوبید.چندثانیه طول کشید تایادم بیاید کجاهستم والان چه وقتی است.اینجا نجف است ...
ادامه مطلب

چهارشنبه هفدهم مهر 1387  توسط جهانبخش  |

 

هرکه داردهوس کرب وبلا...(قسمت سوم)

...بعداشنیدم آمریکایی ها دوجوانی راکه درکاروان بودندبرای انگشت نگاری برده اند،که مدیرکاروان باتجربه ای که داشت قبلا گفته بودوتذکرداده بود که هیچ کس عکس العملی نشان ندهد.بعدازگذر ازاین مرحله حدس می زنید چه خبربود؟بله،باز هم سایه بان ایرانیتی وانتظار درآن هوای داغ...


ادامه مطلب

چهارشنبه دهم مهر 1387  توسط جهانبخش  |

 

هرکه داردهوس کرب وبلا...(قسمت دوم)

  با توقف اتوبوس ازخواب بیدارشدم، ساعت سه صبح بود.بیرون تاریک بود وجز روشنایی چراغی که ازاتاقکی درهمان نزدیکی می تراوید،هیچ نوری وجودنداشت ...
ادامه مطلب

دوشنبه یکم مهر 1387  توسط جهانبخش  |

 

هرکه داردهوس کرب وبلا...(قسمت اول)

   بعضی وقت ها،آدم با عقل حسابگر خود دودوتا می کند وچون چیزی به نظرش غیرممکن می رسد،اصلا برای رسیدن به آن تلاش هم نمی کند،غافل ازاینکه دست هایی درهستی است که برایش ناممکن معنی ندارد. کربلا رفتن هم برای من چنین حالتی داشت ...
ادامه مطلب

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387  توسط جهانبخش  |

 

آهای!مااینجائیم

  چندوقت پیش با خواهرم ازجلوی مغازه ای رد می شدیم که بالای آن نوشته شده بود:"به زودی دراین محل مرکزفرهنگی هنری آسمان افتتاح خواهدشد."خواهرم پرسید:"مرکز فرهنگی هنری یعنی چی؟"گفتم....


ادامه مطلب

یکشنبه سوم شهریور 1387  توسط جهانبخش  |

 

بازم داستانک

    گرمای شدید ظهرتابستان کوچه را کاملا خلوت کرده،حتی صدای گنجشک ها درنمی آید.ولی انگارزیردرخت کنارپیاده روچیزی تکان می خورد،پسربچه ای که هیکل کوچکش پشت گونی بزرگی پنهان شده است.لابه لای چمن های پای درخت را به دقت می گردد.لحظه ای انگارگنج دیده باشد،چشمانش برق می زنند.ظرف خالی آب معدنی را بالا می گیرد ومشتاقانه نگاهش می کند.متوجه نگاه کنجکاوومتعجبم می شود،دستش ظرف را داخل گونی می اندازدوچشمانش نگاهم می کنند،توی چشم هایم زل می زند.به نظرم آشنا می آید، یادم می آید،همان پسربچه ای است که مدتی جلوی یکی ازپاساژهای شلوغ می نشست باترازویش که همیشه جلوی پاهایش بود.همان که بارها ازکنارش گذشتم اما حتی یک باربه خاطردلخوشی اوهم که شده روی ترازویش نایستادم.دیگرنمی توانم به چشمانش نگاه کنم سرم را پایین می اندازم وبه راهم ادامه می دهم.

جمعه یازدهم مرداد 1387  توسط جهانبخش  |

 

داستانک

 چهارشنبه است وقبرستان کاملا خلوت.آزادانه میان قبرها می گردم وسن مرده هارا موقع مرگ حساب می کنم،کاری که پنج شنبه ها فرصتش را هیچ وقت نداشته ام.ازدورمی گوید:«روی قبرهارا نخوان حافظه را کم می کند.»ولی مگرمی شود درمقابل وسوسه ی خواندن مقاومت کرد؟سعی می کنم نگاهم را اززمین بردارم ولی انگارسنگینی فضای قبرستان سرم را هم سنگین کرده.باز هم شروع می کنم به خواندن.می گویم:«ببین این دونفر دریک روز مرده اند.»می گوید:«شاید تصادف کرده اند»وادامه می دهد:«مگر نگفتم نخوان؟»بقیه سرخاک مادربزرگ یاسین می خوانند که به سمت قسمت قدیمی تر قبرستان راه می افتم به طرف قبرهایی می روم که به نظر می رسد قبرشهید باشند.می گویم:«خواندن روی قبر شهید هم مکروه است؟»نمی شنود.وسوسه ی دائمی مرابه حساب کردن سن شهدامی کشاندوشرمندگی ازاین که سن همه زمان شهادت کمترازمن بوده.به آخرردیف رسیده ام که دوان دوان می آید وبا تعجب می پرسد:«چطور به این زودی برای همه فاتحه خواندی؟»ومن که مشغول حساب کردن بودم تازه یادم می آید که اینجا تنها فاتحه خریدار دارد.

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387  توسط جهانبخش  |

 

درسوگ آینه

دوبندازترکیب بندی دررثای امام خمینی(ره)

 

امشب خبرکنید تمام قبیله را

بردوش می برند امام قبیله را

ای کاش می گرفت به جای تو دست مرگ

جان تمام قوم،تمام قبیله را

برگرد،ای بهارشکفتن!که سالهاست

سنجیده ایم باتومقام قبیله را

بعدازتو،بعدرفتن تو_گرچه نابه جاست_

باورنمی کنیم دوام قبیله را

تاانتهای جاده نماندی که بسپری

فردا به دست دوست،زمام قبیله را

زخمیم،خنجریمنی رابیاورید

زنجیرهای سینه زنی رابیاورید

ای خفته درنگاه توصدکشورآینه!

شد مدتی نگاه نکردی درآینه

رفتی وروزگار،سیه شد براینه

رفتی وکردخاک جهان برسرآینه

رفتی وشد زشعله برانگیزی جنون

درخشکسال چشم توخاکسترآینه

چون رنگ تاپریدی ازاین خاک خورده باغ،

خون می خورد به حسرت بال وپرآینه

دردا،فتاده کاردل ما به دست چرخ

یعنی که داده اند به آهنگر آینه

درسنگ خیز حادثه تنها نشاندی اش

ای سرنوشت!رحم نکردی برآینه

امشب درآستان ندامت عجیب نیست

ای مرگ!اگرازشرم بمیری هرآینه

ای سنگدل!دگربه دلم نیشترمزن

بسیارزخم ها زده ای بیشتر مزن

 

 منبع:قصه ی سنگ وخشت(گزینه ی شعر محمدکاظم کاظمی)

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387  توسط جهانبخش  |

 

میخواستم ازشما بنویسم،ازشما بگویم،اما مگر میشود نام شمابیاید وبغض نیاید،مگرمی شود نام شما درفضا بپیچد واشک مشتاق دیدارتان نباشد.می خواستم ازشما بگویم مادر... آری مادر، شاید نسبمان،نسب خونی مان به شما نرسد ولی نسب دلمان حتما به شما می رسد. شما مادر تمام دلدادگان حسینید، شما مادر تمام سینه زنان بامعرفت محرمید، شما...شما مادر تمام منتظران عالمید.

 

می خواستم از شما بگویم اما چه بگویم که کسی نداند؟ مگر کسی نمی داندونمی دانست که شما ریحانه ی نبی (ص)وفاطمه ی علی(ع)هستید؟ مگر کسی نمی دانست که شما پاره ی تن مصطفی و تمام دل مرتضایید؟ مگر کسی نمی داند که شما تنها فاطمه ی دنیایید،تنها زهرای عالم...

 

می خواستم ازشما بگویم مادر...

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  توسط جهانبخش  |

 

کتاب جدید

گفتند شورش را توی ده بغلی دیده اند.زودآماده شدیم ورفتیم دنبالش.داشتیم ارتفاع را می رفتیم بالا که کوموله هاازکوه روبه رو شروع کردند به تیراندازی.درگیری شدیدشد وما توی دره پناه گرفتیم.نشستم پشت یک تخته سنگ که حالت Vداشت.یک برنوی کوتاه دوربین دار هم دستم بود.ازتیراندازی زیاد،این تجربه را داشتم که هدف مسلح وقتی توی جان پناهش حرکت می کند یا تکان می خورد،ممکن است خودش پیدا نباشد،اما نوری که از اسلحه یا تجهیزاتش منعکس می شود،جایش را لو می دهد.یعنی توی فاصله های زیاد ممکن است خود هدف دیده نشود،اما گاهی انعکاس خفیف نوری که مثلا می خورد به خشابش یا اسلحه اش یا سرنیزه اش،جایش را لو می دهد.من هم تا این جور نورها را می دیدم،می زدمشان.اکثرا هم تیرم خطا نمی رفت و طرف را می انداخت.

روی سنگVشکل،اسلحه ام را نشانه رفته بودم که هدف یا نورش را ببینم وبزنم.ازروبه رو هم به شدت تیراندازی می کردند طرفمان.همین جورکه نشسته بودم،انگاریکی توی گوشم صدا کردکه:«فهیم آماده شو که باید شهید بشی.»می خواستم بگویم باشد من حاضرم،امایک لحظه شک کردم.یا شاید یک جورهایی ترسیدم.گفتم:«میشه این دفعه رو شهید نشم ویک فرصتی داشته باشم؟»گفت:«ای بابا،توکه این قدر دنبال شهادت بودی؟الان وقتشه ها.»گفتم:«نه،بگذار برای دفعه ی بعد.»گفت:«خوب مجروح شو،مجروحت می کنیم.»می خواستم قبول کنم،اما بازگفتم:«حالا میشه این دفعه مجروح هم نشم؟مثلا بماند برای بعد؟»

این حرف ها تمام شده بود ونشده بود که یک برقی افتاد توی قلوه سنگ کوچکی که جلوی شکاف Vشکل بود.تیری هم که خورده بود به قلوه سنگ،کمانه کردونشست توی گردن پرویز که نشسته بود پیشم.تیر قناسه ازبالای کتف راست پرویز رفت توی گردنش وازآن طرف درآمد.بیسیم چی وپرویز به حالت خیلی بدی داد زدند. خون از گردن پرویز فواره زد،افتاد ومعلق زد ورفت پایین.بیسیم چی هم سرش شکست وافتاد....

 

 

 مطلب بالا قسمتی از 15خاطره ی نقل شده درکتاب بچه ی تهرون (خاطرات شفاهی کامران فهیم)بود.خاطرات این کتاب آنقدر جالب ومتفاوتند که من وشمایی که باحال وهوای آن زمان ها ازطریق خوانده هایمان آشناتریم می توانیم باورشان کنیم.

 دوستانی که در نمایشگاه کتاب دنبال کتاب خوب وارزان قیمت می گردند درجست وجوی بچه های «کتاب دانشجویی» باشند مجموعه ای که شعارشان ترویج فرهنگ مطالعه وکاهش هزینه های نشر است.

بچهی تهرون

به همت:علیرضا اشتری

طرح واجرا:کتاب دانشجویی

بها:۴۵۰تومان

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  توسط جهانبخش  |

 

شبیه مناجات

   خدایا!ظرفیت دلم را زیاد کن آنقدرکه با دیدن نعمتت طغیان نکنم،آنگونه که هیچ گاه فراموش نکنم که منشا رحمت توئی ومن هیچم،آنگونه که بدانم اگرنعمتی می دهی براساس لیاقت من نیست براساس رحمت توست که اگر قراربود ازروی لیاقت بدهی که به من هیچ نمی رسید.

   خدایا!آنقدرظرفیت دلم را زیاد کن که همیشه به یادت باشم چه دراوج شادی وچه درحضیض گرفتاری، آنقدر معرفت به من بده که بدانم گرفتاری هایم برای بزرگ تر شدنم است ونعمت ها وخوشی هایم برای آزمودنم.

   خدایا!آن زمان که می خواهیم ومی بخشی دچار نسیانیم وآن زمان که می خواهیم و_ظاهرا_نمی دهی دچار عجب.خدایا!کمکمان کن درروزگارنعمت وبخشش فراموشت نکنیم وشکرت را به جای آوریم ودرروزگار نقمت وامتحان توقع زیاد نداشته باشیم،که ما مخلوقیم وتوخالق،ما بنده ایم وتومعبود.

   خدایا!هیچ چیز ارزش خواستن نداردوقتی که خودت هستی برای خواستن وازتو،باید فقط توراخواست. 

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387  توسط جهانبخش  |

 

روزگار ما

    می گویند دیگر امیدی نیست. می گویند کسی دیگر نمی تواند به فکر کس دیگری باشد. می گویند آن بنی آدمی که اعضای یکدیگر بودند حالا فقط برای سردر سازمان ملل مناسبند. می گویند اگر کودکان افریقایی موش آزمایشگاهی شرکت های داروسازی هستند، چاره ای نیست. می گویند اگر کودکی ازفقر وگرسنگی بمیرد کسی خبردار نمی شود. می گویند اگر میلیون ها بمب خوشه ای برسر مردم ببارد نباید حرفی زد. می گویند اگر کسی درخانه اش مورد هدف قرار بگیرد، حتما مقصر بوده. می گویند اگر کسی برق، سوخت، دارو وحتی نان برای کودکش نداشته باشد، حتما حقش را نداشته. می گویند اگر آمدند وتورا به زور ازخانه ات بیرون کردند، برو، چون فریادرسی نیست. چون همه ی چشم ها کورند. تمام گوش ها کرند وتمام دل ها خاموش.

اگر چنین است پس من چرا مسلمانم؟چرا شیعه ی مولایم علی (ع)هستم؟چراهنوز منتظرم؟چرا هنوز هر عصر جمعه دلم می گیرد؟


پ.ن.انقدر دلم پره که می تونم چند صفحه همینجوری بنویسم ولی توخود حدیث مفصل بخوان ازاین مجمل

شنبه هفتم اردیبهشت 1387  توسط جهانبخش  |

 

طوفان دیگری در راه است

 ازش پرسیدم:چیه داری می خونی؟گفت:یه رمانه.گفتم:می شه ببینم؟وقتی کتابو داد دستم،تنها نویسنده ای که فکر نمی کردم اسمشو روی جلد کتاب ببینم،سید مهدی شجاعی بود.آخه یادم نمی اومد تا حالا رمانی ازش خونده باشم ووقتی پشت جلد کتابو خوندم،سعی کردم باور کنم که دوتا شاخ روسرم ندارم.

« توچه تهــوری داری زن! چه بی باکی! نه،  بی باکی کمه، باهاس گفت لوطی مسلکی، جوونمردی، دست خودم نیست. ازتودوستم می آد. انقدر که دلم می خواد یه شکم ســیــــر ازت بزام. مَردَم؟ باشم! ازتوکه مردتر نیستم! من توعمرم یه مرد به مردی تو ندیدم، چه برسه به زن! ای والله! چه خوب گذاشتی سرکارهمه ی اون مهمونای نامردو. همه شونو می شناسم . یکی ازیکی پست تروپشت هم اندازتر. همه شونوبچلونی یه قطره معرفت ازشون نمی چکه. سقف همه شون چیکه می کنه.

به من می گن دیوونه، ولی ازتوچه پنهون، موتورهمه شون سه کار می کنه. عقل همه شون پاره سنگ ور می داره. می گی نه، بکش!...»

وتصمیم گرفتم هرجوری که شده کتابو پیداکنم وبخونم که البته با این اوضاع عالی نشردرمملکت ما_که جدیدترین کتاب ها دردورترین شهرهای کشور پیدا می شن چه برسه به تبریز_ بدون کمترین مشکلی کتابو پیدا کردم ودراوج زمان درس وکنکورکه همه ی رفقا شیرجه زده بودن تو کتاب و جزوه، من چشمامو سپردم به قلم بی نظیر سیدمهدی شجاعی.

بعدازتموم کردن کتاب آرزو کردم که ای کاش همه ی نویسنده ها کم،رمان می نوشتند

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  توسط جهانبخش  |

 

آن روز...مکه...

  روزی خبری مثل بوی نان داغ صبحگاهی در کوچه های روستا درخیابان های شهر خواهد پیچید وگنجشک ها همه ساکت می شوند تا صدای تورا بشنوند،آن روز تمام یاس ها بویشان را به سوی مکه خواهند فرستاد،آن روزآفتابگردان ها همه رو به سوی مکه خواهند کرد،آن روزتمام نسیم ها از مکه خواهند گذشت،آن روز...

اما تا آنروز من چه کنم با این روزها که همه شبند؟تاآن روز من چه کنم با این آدم ها که بلند می خندند؟ من چه کنم با این نفس که هنوز می آید ومی رود؟ من چه کنم با غم کودک مسلمان عراقی؟من چه کنم با داغ های مادر مسلمان فلسطینی؟من چه کنم با این من که هنوز دق نکرده ام؟

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  توسط جهانبخش  |

 

گفتم:"خوش انصاف مگه نمی بینی چقدر مشکل دارم؟چرا دعام نمی کنی؟" آهی کشیدوگفت:"مطمئنی حواسم بهت نیست؟"و راه اومده رونشونم داد سالهای عمرم پربودند ازدره های عمیقی که من ته هیچ کدومشون نبودم.

 

وحالا من تو قنوت تمام نمازهام برای سلامتی امام زمانم دعا می کنم.         

دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  توسط جهانبخش  |

 

 



هشتی, میدان گونه ای ست هشت ضلعی که در آن چندین گذر به هم می پیوندند.

8tigroup@gmail.com

 

کتاب
فرهنگ
سیاست
داستانک
شعر
دلنوشت
بروبچکس نوشت
سفرنامه
اجتماعی

 

غريبانه
يقين
يادي ازپيرمرد
بودن‌يا‌نبودن...
ماجراهای ماوچینی ها-عاشورا
معرفی کتاب
پیرمردچشم وچراغ مابود
دست چپ
دردسرهای خبرگی
سلام

 

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

 

کاظمی
الهام
جهانبخش
قادرپور
ذاکری
متفکرآزاد
مهمون

 

محمد کاظم کاظمی
مصطفی مستور
ابوالفضل زرویی نصر آباد
رضا امیرخانی
کامران نجف زاده

 

سوزن بان (الهام)
بی قرار (توده کشت)
گلستانه (شاه طاهری)
رفیق اعلی (خطیبی فر)
حاج علا (ما که نمیدونیم کیه.)
ژورنالیست کج (مسعودی)
زایر صفا (کریمی و .... )
کهف (یوسفی نژاد)
طنین (محمدی)
بیان (متفکرآزاد)

 

RSS 2.0
Counters