تبليغاتX
هشتی
هشتی



ما چرا نفس نکشیم؟

 

گنجشک ها و پرندگان دیگر در آسمان پرواز می کنند. بالای سر زمین هایی سبز و زرد. تا دور دست ها سبزی و زردی مثل پازلی کنار هم امتداد پیدا می کنند و در افقی نه چندان دور با کوه تکمیل میشوند.

بچه که بودم سفر برایم فقط یک خاطره و تجربه نبود. همه اش از جنس حس بود. تعجب بود . وحشت بود. شادی بود و مسحور شدن در مقابل همه چیز هایی که برای من آفریده شده بود ولی در پشت دیوارهای بزرگ شهرمان از دسترس من دور مانده بود. سال ها پیش، با هر سفری یک سال بزرگ تر می شدم، می شکفتم; از زیبایی طبیعت، از رنگ خاک، از شکل کوه  و از سوراخ هایی که مرا به دل کوه می برد و بیرون می آورد و از اینکه جاده هیچ وقت تمام نمی شد و ما به آخر دنیا نمی رسیدیم. اینکه دنیا هنوز جایی برای کشف کردن بود و سفر این شور را همیشه در من برمی انگیخت. 

 


ادامه مطلب

دوشنبه سی و یکم تیر 1387  توسط قادرپور  |

 

سینماتوگراف

فیلم " انعکاس " و " حس پنهان" دو فیلم اخیری است که برای دیدنش پولم را به هدر داده ام. نمی خواهم با تعریف داستان فیلم وقت خودم و شما را تلف کنم، فقط می خواستم بگویم، اگر مثل من خانواده تان مجبورتان کرد بروید و فیلم را ببینید، خیلی زود منصرفشان کنید و پولش را بدهید بستنی بخورید که تو این هوای داغ هم می چسبه هم بیشتر از اون 1 ساعت سینماروی  می ارزه.

بازیگران صاحب نام ولی بازی ضعیف . فیلم نامه ضعیف تر. رفتار غیر منطقی و گاه مضحک. عشق کمرنگ ، خیانت کم رنگ تر. آدم هایی که خیانت می کنند ولی حتی خاکستری هم نمی شوند چه برسد به سیاه و از همه بدتر پایان مبهم و بی معنی ، همه آن چیزی بود که پنج شنبه شب گذشته در " حس پنهان" دیدم. البته حامد بهداد در نقش برادری روان پریش ، مثل همیشه بازی روان و جالب داشت که به نظر من تنها نقطه قوت فیلم بود. با وجودی که افرادی که با آنها به دیدن این فیلم رفتم در سنین متفاوتی بودند ، همه درمسخره بودن فیلم نظر مشترک داشتیم.

ایده فیلم نامه " انعکاس"، جالب و قابل پرورش بود. با یک فیلم نامه خوب ، دیالوگ های مناسب ، تعلیق های متعدد در فیلم و بازی خوب ، " انعکاس " مسلما فیلم قابل توجهی می شد . گره های داستانی اما، اگر چه وارونه نمایی می کردند ولی تماشاگر تیزهوش را فریب نمی دادند و دلهره و تعلیق کافی بوجود نمی آورد. حتی در مورد نقش اول فیلم که قاعدتا فیلم نامه می خواهد در اول فیلم ما را با دوگانگی زنی خائن و در مخمصه افتاده و یا بیگناه نشان دهد، بازی مهناز افشار تنها بیگناهی در مخمصه افتاده را القا می کند و بیننده تنها منتظر می ماند که بفهمد او چرا در دردسر افتاده است. نقطه اوج فیلم را هم که مفهوم نام انعکاس را مشخص می کند چندان جذاب نیست.

در برنامه بعدی سینما ها فیلم " همیشه پای یک زن در میان است" در راه است . فیلمی با حواشی بسیار در جشنواره فجر و بعد از آن، که کارگردانی کمال تبریزی و بازیگران نام آشنا و محبوب آن، فیلم خوبی را نوید می دهد.

 در این روز های گرم تابستان دیدن فیلم های خوبی را برایتان آرزومندم. ما را هم مستفیض فرمایید.

شنبه بیست و نهم تیر 1387  توسط قادرپور  |

 

شنیده بودم : کاد ان یکون الفقر کفرا

امروز دیدم باورم شد همین

هدف بگیرین

جمعه بیست و هشتم تیر 1387  توسط   |

 

سلام.

یک گلایه ی اساسی داشتم، حیفم آمد آن را در بخش نظرات مطرح کنم

آن هم اینکه چرا باید در جمع یک مشت جوان فکور مذهبی که معتقدیم در نوع خود نخبه ترین ها هستند، مطلبی که تنها تکه دلنوشتی ست و هیچ ارزش دیگری ندارد اینطور حرف و حدیث جمع کند، اما مطلبی جدی که با عنوان «دولت، حمایت، باید، نباید» که با برچسب سیاست از همان نویسنده در بلاگ درج شد،تنها چهار نظر(آن هم با آن سطح) جذب می کند.

بسیار متاَسف شدم که اینجا هم به مانند جاهای دیگر و جمع هایی که خودمان اغلب ازشان انتقاد می کنیم، حواشی کم ارزش بسیار پررنگ تر از اصول با ارزش و مطالب جدی و تحلیلی دیده می شوند.

بررسی و ریشه یابی این پدیده با خودتان.

یاعلی

پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387  توسط کاظمی  |

 

داستانک

 چهارشنبه است وقبرستان کاملا خلوت.آزادانه میان قبرها می گردم وسن مرده هارا موقع مرگ حساب می کنم،کاری که پنج شنبه ها فرصتش را هیچ وقت نداشته ام.ازدورمی گوید:«روی قبرهارا نخوان حافظه را کم می کند.»ولی مگرمی شود درمقابل وسوسه ی خواندن مقاومت کرد؟سعی می کنم نگاهم را اززمین بردارم ولی انگارسنگینی فضای قبرستان سرم را هم سنگین کرده.باز هم شروع می کنم به خواندن.می گویم:«ببین این دونفر دریک روز مرده اند.»می گوید:«شاید تصادف کرده اند»وادامه می دهد:«مگر نگفتم نخوان؟»بقیه سرخاک مادربزرگ یاسین می خوانند که به سمت قسمت قدیمی تر قبرستان راه می افتم به طرف قبرهایی می روم که به نظر می رسد قبرشهید باشند.می گویم:«خواندن روی قبر شهید هم مکروه است؟»نمی شنود.وسوسه ی دائمی مرابه حساب کردن سن شهدامی کشاندوشرمندگی ازاین که سن همه زمان شهادت کمترازمن بوده.به آخرردیف رسیده ام که دوان دوان می آید وبا تعجب می پرسد:«چطور به این زودی برای همه فاتحه خواندی؟»ومن که مشغول حساب کردن بودم تازه یادم می آید که اینجا تنها فاتحه خریدار دارد.

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387  توسط جهانبخش  |

 

این متن بیعنوان است

آخه جوون ما رو چه به کار فرهنگی و سیاسی و...
اصلا به ما چه این طلبه سیرجانی رو قبل از اینکه برسه تهران (با عرض معذرت)کش رفتن به ما چه که از نظر دادگاه روحانیت دادخواهی مخالف شان روحانیته!
به ما چه که بگیم بابا باید بین روحانیت معزز و ...جماعت فرق گذاشت
به ما چه که دست دادن فلان ... مملکت با عزیزان مونثه در راستای گسترش اسلامه نه خلاف شان روحانیت.
آخه یکی نیست به این طلبه بیکار بگه بابا جان بشین یه گوشه ذکر بگو نه اصلا میخای تو اجتماع باشی برو رو منبر روضه بخون آخه این لباست میراث پیامبره بابا تو کجای قرآن نوشتن از سیرجان تا تهران پای پیاده بری و به بدنت آسیب بزنی آخه روز قیامتی هست و این بدن از دستت عارض وشاکی میشه اونوقت پیش خدا آبروت میره

بابا جان زمین خداس به تو چه ربطی داره آخه مگه سر هم چقدر میتونن بخورن اصلا این زمینخاری طبق آخرین تحقیقات یکی از داروهای طبیعیه که برا کلی از امراض صعبه منجمله ناراحتی روده افاقه کرده و ملت رو سالم نگه میداره حالا درسته این دارو مختصه اون قشر جامعه اس اما مطمین یاشین اگه اون قشر جامعه سلامت باشن وا سه باقی اقشار هم مفیده اینو به ضرس قاطع عر ض میکنم اصلا شما بگین کدوم قشر برا جامعه مفید ترن معلومه دیگه اون قشر

چی بگیم که جوونیه و اقتضاش هم این کاراس اما ما که عقلمون بیشتر میرسه باید جلوی این کارا رو بگیریم ( این بند از قول دادگاه ویژه روحانیت نوشته شده)

بابا جان اوهوووووی نسل جوون کریستین رونالدو رو به بردگی گرفتن نمیذارن بره رئال مادرید پیشرف کنه آخه به کی باید بگیم جلوی واگذاری امتیاز تشتک سازی ورامین به سیرجان رو بگیرن بابا اگه دایی داره شیرین دومیلیارد میگیره حتمن سواتشو داره راستی این بازی سوپر جام چی شد اگه خبردار شدین حتمن کامنت بذارین

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387  توسط   |

 

دلتنگی های یک دانشجوی ترم آخر

خسته ام.
از شنبه تا حالا هر روز از اول وقت تا 10شب سرپا ام. نهضتی که معلوم نیست کی به پایان برسد.
استادی که درس اختیاری الگوریتمی اش را با دروس تخصصی تفهیمی اشتباه گرفته. همان که در جلسه ی امتحان نه انسان ها، که ماشین های حساب باهم رقابت دارند.
استادی که به جای ورقه، می گوید من به افراد فکر میکنم و نمره می دهم. مثلا 83ای که درس را با 84ی ها برداشته مشخص است که دانشجوی خوبی نبوده، پس باید بیفتد.
استادی که میگوید: در درس مسلطی. 9.5 میدهم. معرفی بردار و پاس کن. نه فکر کنید که برای پولی که به ازای هر دانشجویی که با او معرفی بر می دارد به او می دهند این کار را می کندها. نه. اما نمی دانم چرا از الان قول داده که در معرفی پاس می کند همه را. اما حاظر نیست 9.5 را 10 کند. و جالبتر اینکه فقط ترم آخری ها افتاده اند. فقط افرادی که می توانند معرفی بردارند.
خسته ام. پلک هایم سنگین است. گیجم.
قرار مراجعه به آنجا که بنا بود برای کار بروم هم با این اوضاع منتفی ست.
تمام تابستان را باید برروی پروژه هایم کار کنم تا بتوانم اول شهریور تحویل بدهم که بتوانم 2واحد معرفی بردارم.
تا کی بشود چه کاری پیدا کرد، خدا عالم است.

تازه در ترم آخر می فهمی که آینده را اصلاً به روشنی ای که تصور می کردی، نمی توانی ببینی.
آن موقع ست که باید بگردی، بگردی به دنبال تقدیر.

خدا نکند که دغدغه هایی به غیر از رشته ی تحصیلی ات هم داشته باشی که آن وقت واویلا....

می مانی بر سر هزار راه پول، دغدغه، آرمان، مسکن، خدمت، شهرتی که می گوییم خوب نیست ، پیشرفت مادی، پیشرفت معنوی، کار فرهنگی، سختی کار، آس
انی و تن پرور بودن کار، ترس از دنیا پرستی ، ووو
اینجاست که می خواهی هزار سال بخوابی....

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387  توسط کاظمی  |

 

دولت، حمایت، باید، نباید


سلام.

امروز حدود سه سال از پیروزی تفکر اسلام محور اصولگرا در رقابت تصدی پست های مدیریتی اجرایی کشور میگذرد. سه سالی که در بین مردم و با حرف و حدیث های فراوان سپری شد. (بهتر از من می دانیدکه حرف و حدیث از ملزومات لاینفک مسئولیت در مملکت ماست.اما در بین مردم بودن نه)

اکنون اما با شرایط شاید مشکل* به وجود آمده (در مسائل هم داخلی(نظیر گرانی و...) و هم خارجی( بحث هسته ای و ...)) نگرش های گونه گونی در محافل مختلف دیده میشود. آنطرفی ها که معلوم الحال بودند. چیزی که جلب توجه می کند، مواضع رنگارنگ هم سنگرهای خودمان است.

از میان تمام حرف هایی که شنیده ام، می خواهم تنها یک سئوال مطرح کنم. بر این گمانم که بحث می تواند مفید واقع شود.

حضرت آقا در جاهای مختلف و به بیان های گونه گون فرموده اند: باید از دولت حمایت کرد.

اما معنای این حمایت چیست؟

تعریف؟ جانبداری؟ پاسخ به شبهات؟ توجیه کردن اقدامات دولت؟

آیا نقد را هم می توان به عنوان بخشی از این حمایت دانست؟ اگر بله، چه نوع نقدی؟ از چه جنسی؟

منتظر نظرات ارزشمندتان هستم.


* مشکل بودن شرایط نظر من نیست . من اعتقادی به سختی این شرایط ندارم. چون معتقدم برای پیشرفت همراه با استقلال باید تک تک ما هزینه بپردازیم. هرچه زودتر بهتر

شنبه بیست و دوم تیر 1387  توسط کاظمی  |

 

آرزو

این نوشته رو بی زحمت با آرامش بخونید

آرزو...
سلام.
ببینم کجایی؟ چرا نیستی ؟ چرا نمی بینمت؟ چشمای من ایراد پیدا کرده یا شما قایم شدی؟ ببینم اصلا حواست هست یه گوشه ای تو یه غربت چند ساله یه دلی داره می ترکه داره می میره؟ اون قدر هم این دل کوچیکه که ترکیدنش اندازه یه حباب نه صدا داره و نه ارزش ! کیه نگاه کنه به این دل بیچاره من؟

اون قدر دلهایی به بزرگی دریا و به صافی آسمون بودند و شکستند و ترکیدند اما هیچ کس نفهمید . خیلی ها صدای بلند شکستن اون دل ها رو شنیدن ولی هیچ کس کک اش هم نگزید .البته تو شنیدی ٫دیدی ٫فهمیدی ٫حواست بود ٫اصلا فکر کنم خودت اون دلها رو شکستی ...


ادامه مطلب

پنجشنبه بیستم تیر 1387  توسط الهام  |

 

حاسبوا قبل ان تحاسبوا

سکوت می کنی

سکوت می کنی

سکوت می کنی

تا که تارهای صوتی سکوت هم

رشته ـ رشته ؛ بند ـ بند

انتظار آخرین سکوت را

لحظه ـ لحظه می کشند.

ناگهان با کسی نگفته از سر سکوت

التهاب واج های مانده را نگاه می کنی

سوت لایموت می شوی

در میان ازدهام واژه ها

ناگهان

         سکوت می شوی. 

                                      خانخله

پنجشنبه بیستم تیر 1387  توسط   |

 

برای همه ی اهالی هشتی از تازه واردها تا تازه شناخته شده ها من باب اعتذار از غیبت طولانی:

توی رواق تو هشتیا       تکیه دادی به پشتیا

قاطی شدی با بی دلا       قاطی شدی با مشتیا

گفته بودی که می کشی       یادت باشه نکشتیااا...

قرار بود توی این شعر اسم مستعار همه ی اهالی هشتی بیاد. ولی جناب مشتی بی هوا نقاب از صورت همه کشید. همین.
فقط می خواستم بگم هنوز زنده ام.

سه شنبه هجدهم تیر 1387  توسط الهام  |

 

داستانکی از خانم برادران

«پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.

مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."

پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"

پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".»


 توی "نشانی بزرگان" مراجعه کنید به http://www.sabra.persianblog.ir

سه شنبه هجدهم تیر 1387  توسط کاظمی  |

 

سلام علیکم

با سلام دوباره به اهالی هشتی بعد از یک ماه و اندی مرخصی!

می خواستم بپرسم چقدر مجله خوان هستید؟ چه می خوانید و برای چه می خوانید؟ولی فعلا مطلب من راجع به این مسئله نیست. ربط کوچکی دارد به یک مجله و استفاده از گزارش آن.

هفته نامه "همشهری جوان" شماره مورخه 11 خرداد، گزارشی داشت از برگزاری " اولین دوسالانه عکس جهان اسلام". عکس هایی که انتخاب کرده بود، همراه با توضیحات آن توجهم را جلب کرد. مهلت نمایشگاه هم تا 31 خرداد بود.دیدم بد نیست سری بزنم. زنگ زدم و آدرس گرفتم.

راه که افتادم دو ساعتی تو ترافیک موندم . بعد هم که رسیدم، هی گشتم و گشتم. نمی دانم چرا آدرس را مثل لقمه  دور سر گردانده ومرا گم کردانده! بود. خیلی سرراست بود.میدان فلسطین، خیابان طالقانی، جنب سینما فلسطین، خیابان ظفر مندی، پلاک 52.

اول از همه تابلوی ورودی که به شکل زیبایی" مجتع فرهنگی هنری صبا" روی آن کار شده است جلب توجه میکرد و بعد ساختمان قدیمی که قسمتی از آن در حال تعمیرات نمای خارجی بود. از نگهبانی که رد شدم و حیاط را رد کردم به سالن نگارخانه ها رسیدم. نمایشگاه " اولین دوسالانه عکس جهان اسلام" همین جا بود.

 

 


ادامه مطلب

یکشنبه دوم تیر 1387  توسط قادرپور  |

 

 



هشتی, میدان گونه ای ست هشت ضلعی که در آن چندین گذر به هم می پیوندند.

8tigroup@gmail.com

 

کتاب
فرهنگ
سیاست
داستانک
شعر
دلنوشت
بروبچکس نوشت
سفرنامه
اجتماعی

 

ماتم جمعيت
غريبانه
يقين
يادي ازپيرمرد
بودن‌يا‌نبودن...
ماجراهای ماوچینی ها-عاشورا
معرفی کتاب
پیرمردچشم وچراغ مابود
دست چپ
دردسرهای خبرگی

 

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

 

کاظمی
الهام
جهانبخش
قادرپور
ذاکری
متفکرآزاد
مهمون

 

محمد کاظم کاظمی
مصطفی مستور
ابوالفضل زرویی نصر آباد
رضا امیرخانی
کامران نجف زاده

 

سوزن بان (الهام)
بی قرار (توده کشت)
گلستانه (شاه طاهری)
رفیق اعلی (خطیبی فر)
حاج علا (ما که نمیدونیم کیه.)
ژورنالیست کج (مسعودی)
زایر صفا (کریمی و .... )
کهف (یوسفی نژاد)
طنین (محمدی)
بیان (متفکرآزاد)

 

RSS 2.0
Counters