تبليغاتX
هشتی
هشتی



خاکهای نرم کوشک

از وقتی خوندمش حالم عوض شد.یه جورایی وریو شده بودم حیرون و سر گردون.

 

فکرش رو هم نمی کردم. آخه مگه می شه؟ مگه چی کار کرده بود؟

 

یه اوستا بنای و چه ساده،آه...

 

خیلی فکر کردم دیدم آره می شه.می شهبه اینجا برسی ولی قبلش باید سرت رو

 

بذاری همونجایی که حاج عبدالحسین گذاشت و گریه کرد و مدد خواست. آره باید

 

مثل حاج عبدالحسین برونسی سربذاری روی خاکهای نرم کوشک و مدد بخوای

 

همونجایی که خیلی اتفاق ها افتاد که برای ما قابل فهم نیست. همونجا...

دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  توسط   |

 

میخواستم ازشما بنویسم،ازشما بگویم،اما مگر میشود نام شمابیاید وبغض نیاید،مگرمی شود نام شما درفضا بپیچد واشک مشتاق دیدارتان نباشد.می خواستم ازشما بگویم مادر... آری مادر، شاید نسبمان،نسب خونی مان به شما نرسد ولی نسب دلمان حتما به شما می رسد. شما مادر تمام دلدادگان حسینید، شما مادر تمام سینه زنان بامعرفت محرمید، شما...شما مادر تمام منتظران عالمید.

 

می خواستم از شما بگویم اما چه بگویم که کسی نداند؟ مگر کسی نمی داندونمی دانست که شما ریحانه ی نبی (ص)وفاطمه ی علی(ع)هستید؟ مگر کسی نمی دانست که شما پاره ی تن مصطفی و تمام دل مرتضایید؟ مگر کسی نمی داند که شما تنها فاطمه ی دنیایید،تنها زهرای عالم...

 

می خواستم ازشما بگویم مادر...

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  توسط جهانبخش  |

 

چه بايد كرد؟

 خيلي دلم گرفته بود. راه افتادم. همين جوري مي رفتم. شايد نمي دونستم كجا ميرم. يا كجا بايد برم.
اعصابم داغون بود. فكر وضعيت حجاب جووناي مملكتي كه اسم امام زمان(عج) رو يدك مي كشه داشت ديوونم مي كرد.

 بدبختي اينه كه كاري از دست امثال من بر نمياد. آدم نمي دونه به كي بگه. كي بايد يه كاري بكنه؟ من چي كار مي تونم بكنم؟
درست نفهميدم كي و چه جوري ولي به خودم كه اومدم ديدم پاي كامپيوتر نشسم. هشتي بودم.

توي نظراي مطلب قبليم مشتي يه حرفي زده بود كه به دلم نشست. گفته بود بهتره تو هشتي حرفامونو بزنيم.
ديدم راس ميگه. شايد بتونم اينجوري يه كم خودمو خالي كنم.
مونده بودم چي بنويسم كه در حين گشتن دنبال مطلبي در مورد حجاب به
http://sanaa.parsiblog.com/-341169.htm
برخوردم. خود مطلب كه جالب بود هيچ، توي نظراتش به چيز جالب تري برخورد كردم. گفتم تو هشتي هم اين نظرو بذارم تا شما برداشتتونو بگيد.

منتها اول پيشنهاد مي كنم خود مطلب رو بخونيد.

اينجوري بود كه؛


ادامه مطلب

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  توسط   |

 

فعلا عنوان ندارد!


سلام
خیلیاتون خیلی از اینا رو میشناسید.
هدفم از گذاشتنه این gif رو فعلا نمیگم! دوست دارم اول شما نظرتونو بگید.



؟



راستی عکس اول هم اتفاقی به این آقاهه افتاد و عمدی در کار نبوده.



-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
این مطلب پس از رونمایی سه ساعته برای ارزیابی برخی مسائل، ویرایش گردید!


چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  توسط   |

 

در حاشیه ی کارگاه آموزشی مزدوجین دانشجو:

و انکحوا الایمی منکم و الصالحین من عبادکم و امائکم  ان یکونوا فقراء یغنهم الله من فضله و الله واسعٌ علیم.(نور۳۳)

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  توسط کاظمی  |

 

وقتى اسامى پنج تن مقدس را جبرئيل براى حضرت آدم قرائت كرد، جبرئيل گفت: يا آدم، اين نامها را بخاطر بسپار كه بعدها يقيناً به آنها نيازمند مى‏شوى، و آن اسماء مشكل‏گشاى تو خواهند بود. بعد از آنكه حضرت آدم مرتكب آن ترك اولى شد و در نتيجه بر زمين فرود آمد، بعد از 300 سال اشك ريختن (به ياد آن نامهاى مقدس افتاد) و با آن اسماء مبارك دعائى ترتيب داد و به پيشگاه خداى متعال چنين معروض داشت:
پروردگارا به حق محمد، على، فاطمه، حسن و حسين، يا محمود، يا اعلى، و يا محسن، يا فاطر از خطاى من درگذر و توبه مرا قبول فرما. در آن هنگام از جانب خداى تعالى خطاب آمد كه يا آدم اگر (در آن حال دعا) درخواست مى‏كردى كه گناهان همه‏ى فرزندانت را بيامرزم هر آينه همه‏ى آنان را مى‏بخشيدم

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  توسط   |

 

رابطه سیبیل با صلح جهانی و حقوق بشر(یا یه جو غیرت)

رابطه سیبیل با صلح جهانی و حقوق بشر

سلام ، یادم می آد زمون ما که هنوز علم پیشرفت نکرده بود – یعنی زیاد پیشرفت نکرده بود – و هنوز گوجه فرنگی نیومده بود و کفش ورنی تازه مد شده بود مردم و بیشتر مردها برای اینکه حرف هاشون و قول هاشون یادشون نره و یه وقت خدای نکرده نزنن زیر قول و قرارشون سبیل گرو می ذاشتن. سبیل اون زمون ها نشون مردونگی بود نشون غیرت بود. مردها اون زمان اگه ریش شون 7 تیغه می کردن دست به سبیل هاشون نمی زدن ، بگذریم ... .


ادامه مطلب

شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387  توسط الهام  |

 

بی وتن یا بیوتن یا بی وطن یا...

بی وتن یا بیوتن یا بی وطن یا ...

"سوزی روی صحنه می رود با لباس دو تکه. ویک جوراب شلواری بلند که تا روی زانویش بالا کشیده و کمربندی کشی که دور کمرش بسته.کمر بندی مشکی که نمی دانم به چه کار می آید.شاید هم رنگش با کنتراستس که با پوست بدن دارد عاملی باشد برای نمایش بهتر رنگ بدن.. .چشمم را درویش می کنم و سرم را پاییین می اندازم.می گردم روی ساق پایش..."

 

 


ادامه مطلب

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  توسط الهام  |

 

درد دوری

پایان ۲۵ روز مظلومیت

شهدا و جانبازان

و بچه های مظلوم و نجیب و کم توقع کانون

عوامل بمب گذاری !!!!!!!؟

دستگیر و ......... !!!!!!!؟

دیدید صبر و سکوت نتیجه میدهد ؟

دیدید خون شهید و درد جانباز راهشو پیدا می کنه ؟

روسیاهی به کی ماند ؟

چه نگفتند و چه نکردند !!؟

دیدید خدا هست !!؟

 دیدید افوض امری الی الله جواب میده ؟

دیدید حسبنا لله و نعم الوکیل !؟

و امشب دلگیر تر از همیشه ام .......

که چرا ماندم و با این گلها نرفتم !!!؟

مشروح

www.rahpouyan.com

گرفته شده از وبلاگ شخصی سید محمد انجوی

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  توسط   |

 

کـــــجاست هــــــمدم تـــــــنهائیم که تنهایم

که از فــــراق رخـــــش غم شــــــده سراپایم

 

ســـــــتاره ی شـــــــــب تـــنهائیم سفرکرده

چگونه بی رخش امشــــــب دمی بــــیاسایم

 

نــــگاه من به در و دیـــــــدگان من دریــــاست

و من اســــــیر تلاطــــــــــم به موج دریــــــایم

 

بســــوخت بـــــال و پر مـــــرغ دل ز داغ فراغ

مریـــــض و منــــــــتظر آن دم مســـــــیحایم

 

اگر چه شـــــام فراق است سخت و جانفرسا

به انتــــــــظار نســــــــیم طـــــــلوع فـــردایم

 

بهشت بی رخ مـهدی(عج) جهـنّم محض است

دگــــــر چگونه بگــــــویم که چیـــــست دنیایم

 

من از خـــــدای نــــخواهم بهــــــشت را دیگر

اگـــــــر نــــــگاه من افــــــتد به روی مــولایم

چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  توسط   |

 

عالم معلومه

با خودم گفتم  آقای مهندس!!!علم چیه؟ عالم کیه؟چرا استاد های ما هیچکدوم عالم نیستند؟

 

مهندسم گفت چرا بابا استادهای ما خیلی حالیشونه،عالمند!!!

 

بعد به خود مهندسم گفتم نه(به شیوه تلفظ یکی از برادران دوست داشتنی بسیج)

 

عالم ازقیا فه اش معلومه.

 

به دلم نشست،خودم نفهمیدم ولی دلم گفت:راست می گه معلومه

 

حالا هی هر روز میرم جلو آینه ببینم چیزی معلوم می شه یا نه!!!

 

نه (به همون تلفظ بالا)

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  توسط   |

 

 

از حضرت فاطمه زهرا ( عليها السلام ) روايت شده که رسول خدا فرمودند : امام همچون کعبه است که بايد به سويش روند ، نه آنکه ( منتظر باشند تا ) او به سوي آنها بيايد .


(بحار الانوار ، ج 36، ص 353 )

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  توسط   |

 

کتاب جدید

گفتند شورش را توی ده بغلی دیده اند.زودآماده شدیم ورفتیم دنبالش.داشتیم ارتفاع را می رفتیم بالا که کوموله هاازکوه روبه رو شروع کردند به تیراندازی.درگیری شدیدشد وما توی دره پناه گرفتیم.نشستم پشت یک تخته سنگ که حالت Vداشت.یک برنوی کوتاه دوربین دار هم دستم بود.ازتیراندازی زیاد،این تجربه را داشتم که هدف مسلح وقتی توی جان پناهش حرکت می کند یا تکان می خورد،ممکن است خودش پیدا نباشد،اما نوری که از اسلحه یا تجهیزاتش منعکس می شود،جایش را لو می دهد.یعنی توی فاصله های زیاد ممکن است خود هدف دیده نشود،اما گاهی انعکاس خفیف نوری که مثلا می خورد به خشابش یا اسلحه اش یا سرنیزه اش،جایش را لو می دهد.من هم تا این جور نورها را می دیدم،می زدمشان.اکثرا هم تیرم خطا نمی رفت و طرف را می انداخت.

روی سنگVشکل،اسلحه ام را نشانه رفته بودم که هدف یا نورش را ببینم وبزنم.ازروبه رو هم به شدت تیراندازی می کردند طرفمان.همین جورکه نشسته بودم،انگاریکی توی گوشم صدا کردکه:«فهیم آماده شو که باید شهید بشی.»می خواستم بگویم باشد من حاضرم،امایک لحظه شک کردم.یا شاید یک جورهایی ترسیدم.گفتم:«میشه این دفعه رو شهید نشم ویک فرصتی داشته باشم؟»گفت:«ای بابا،توکه این قدر دنبال شهادت بودی؟الان وقتشه ها.»گفتم:«نه،بگذار برای دفعه ی بعد.»گفت:«خوب مجروح شو،مجروحت می کنیم.»می خواستم قبول کنم،اما بازگفتم:«حالا میشه این دفعه مجروح هم نشم؟مثلا بماند برای بعد؟»

این حرف ها تمام شده بود ونشده بود که یک برقی افتاد توی قلوه سنگ کوچکی که جلوی شکاف Vشکل بود.تیری هم که خورده بود به قلوه سنگ،کمانه کردونشست توی گردن پرویز که نشسته بود پیشم.تیر قناسه ازبالای کتف راست پرویز رفت توی گردنش وازآن طرف درآمد.بیسیم چی وپرویز به حالت خیلی بدی داد زدند. خون از گردن پرویز فواره زد،افتاد ومعلق زد ورفت پایین.بیسیم چی هم سرش شکست وافتاد....

 

 

 مطلب بالا قسمتی از 15خاطره ی نقل شده درکتاب بچه ی تهرون (خاطرات شفاهی کامران فهیم)بود.خاطرات این کتاب آنقدر جالب ومتفاوتند که من وشمایی که باحال وهوای آن زمان ها ازطریق خوانده هایمان آشناتریم می توانیم باورشان کنیم.

 دوستانی که در نمایشگاه کتاب دنبال کتاب خوب وارزان قیمت می گردند درجست وجوی بچه های «کتاب دانشجویی» باشند مجموعه ای که شعارشان ترویج فرهنگ مطالعه وکاهش هزینه های نشر است.

بچهی تهرون

به همت:علیرضا اشتری

طرح واجرا:کتاب دانشجویی

بها:۴۵۰تومان

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  توسط جهانبخش  |

 

بازمانده تنها

انا لله و انا الیه راجعون

و زمان بسرعت می گذره . همیشه همینطوری بی رحم بوده .

رسانه ملی در سوگ یه فوتبالیست کلیپ پخش می کنه ......

تو تشییع شهیده راضیه کشاورز خیلی ها نیومدن ..... یاد زمان جنگ میافتم : تا کی تشییع ؟ تا کی شهید ؟ بذارین مردم زندگیشونو بکنن !!!؟

......... تو خونه جانبازا پیر میشم . می سوزم . با همه وجود دلم می خواد سرمو بکوبم بدیوار .....

آروم میگه : آقا سید بدنم خیلی می سوزه ! خییییللللییییی و من آروم ..... و دیگه چشماش نمی بینه تا چشمای ورم کرده مادرشو ببینه و درد توی چشمای پدر شیمیائیشو !!!!

شهید ندیده و جانباز ندیده نیستم اما فراموش شده ندیده هم نیستم . دهه شصت تکرار می شود !! همه عادی می شویم ؟ با دیدن جانبازامون روحیه می گیریم و ..... همین ؟

مرد و نامرد جدا می شوند و باز هم تاریخ تکرار می شود .

آری عاشورایی و حسینی بسیاره اما حسنی و رضوی اندک

ما را فراموش کردند و از دردهای ما فارغ ما را کمپانی روحیه نامیدند و در عزا و عروسی سر ما را بریدند و با اخمی دشمن شدند و با ...... از ما که گذشت اما اینا رو دیگه نه . خواهههههشششش می کنم ....

و هنوز کارشناسان مشغولند !!!!!!!!!؟ و این همه خونواده با دردهاشون رها به امون خدا . ای خدااااااا قربون امونت بشم که

من لی غیرک


این مطلب از وبلاگ حجت الاسلام انجوی کپی شده و قسمت پنجم این نوشته است.حتمن حتمن وبلاگ ایشون www.seydanjavi.persianblog.com سر بزنین

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  توسط الهام  |

 

دیگر دلی نمانده که دلبر بخوانمت

 

 

چرخید چرخ دون

گردید روزگار

تاریخ باز چو خشکیدن درخت

تکرار گشته است

من چون بخوانمت

 

          «دیگر دلی نمانده که دلبر بخوانمت»...

 

 

 

یک روز دور بود

نه، همچه دور نه

شاید همان زمان که شقایق کبود بود

محراب عاشقی

سجاده ی حضور

بر خاک بندگی

بر بیکران کویری ز دود بود

 

یک روز دور بود

آخر کنون دگر

شب آشنای صدای ضجیج نیست

 

یک روز دور بود،

نه!

...

...

 

 

من دور گشته ام

خوابم گرفته است

 

          «دیگر نمی نمانده که شب نم بخوانمت»...

 

***

 


ادامه مطلب

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  توسط   |

 

هو العلیم

بلاخره بعد از سر زدن های متوالی به هشتی و پیرو فراخوان مشتی ما هم شدیم نویسنده اینجا. پس سلام به همه هشتی نشینان.

قبلا می خواستم یک مطلب دیگر به مناسبت روز معلم بنویسم و از آنجا که از قدیم گفتند تا سه نشه بازی نشه ، بعد از سه بار نوشتن و اینکه هر بار به یه دلیلی نتونستم مطلب را بنویسم ، گفتم حتما یه حکمتی داره و بی خیالش شدم.


امروز جای شما خالی رفتم نمایشگاه کتاب تهران. سه سالی بود که نرفته بودم. فضای جدید نمایشگاه برام تازگی داشت ولی چندان دلچسب نبود . سالنهایی که برای برگزاری نمایشگاه ساخته نشده اند و حالا با پارتیشن بندی و غرفه غرفه کردن می کوشند سالن درست کنند. پراکندگی ناشران یک موضوع در سالن های مختلف، مثلا کتب دانشگاهی یا کودک ونوجوان، داربست هایی که چشم را آزار می داد ، وضعیت تاسف بار مکان کتب خارجی و لاتین که در زیرزمین یکی از این سالن ها که هنوز کاملا ساخته نشده و ..و ..

همه اون چیزایی بود که برای بیشتر خریداران به نظر جالب نمی اومد . با این وجود دیدن این همه کتاب منتشر شده و آدمهایی که با ذوق و شوق کتاب می خرند به من که خیلی حال داد ! انشاالله که سال بعد به از امسال باشه.

باقیات صالحات :در ضمن هر کی کتاب می خواد بگه براش بخرم.

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  توسط قادرپور  |

 

حکم آب کر و قلیل

چهارمین سال دانشجویی هم داره روزهای آخرش رو طی می کنه.

 

به چه امید ها که نیومدیم دانشگاه.پیشرفت ،ترقی ،تکامل و...

 

اون موقع یه عزیزی گفت: داری می ری مواظب باش آب کر باشی .

 

نه قلیل نه مضاف.

 

خاصیتشُم اینکه آب کر وقتی با نجاست برخورد کنه پاکش می کنه ولی

 

آب قلیل وآب مضاف خودشون هم نجس می شن.

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  توسط   |

 

تبريز ، شهر اولين ها!!!

سلام.

خودمان كه مي دانيم . آنها كه نمي دانند ، بدانند. ما در دانشگاه تبريز درس خوانديم .( بعضيمان مانند من هنوز از اين رنج عظيم فارغ نشده اند)

يكي از همكلاسي هاي دوران مدرسه پست الكترونيكي برايم ارسال كرده بود. تصوير پارچه نوشته اي بود از دانشكده ي دامپزشكي دانشگاه خودمان، دانشگاه ملي تبريز، به مناسبت روز دامپزشك. نوشته بود : دامپزشكي عرصه ي خدمت به انسان هاست. هشتي نشينان همه آنرا ديده اند.

بگذريم. مقدمه ي بي ربطي بود.

چند وقتي است در خيابان اصلي دانشگاه دارند تلويزيوني خيلي اينچ كار ميگذارند. جايي كه تقريباً همه ي مدركجويان ازآنجا رد ميشوند. در يك قسمت از خيابان مذكور (حدود 30متر) درختكاري شده است. (منظورم درخت هاي روبروي ساختمان مرچزي است)

خلاصه پريروز كه اواخر نصب اين تلويزيون 70 ميليوني بود و البته پنجشنبه و خلوت ، ديدم با لودر افتادند به جان درخت هاي جلوي سوژه ي ما. 

دوستان ميدانند كه اگر اين نماد يك دانشگاه پيشرفته! را حدود 20متر جلوتر علم ميكردند، لودر بيچاره به زحمت نمي افتاد!!!

حال نتيجه؟ شما بگيد...


پ ن: قيمت را از يكي از دوستان معتمد نقل كردم. مع ذلك به جهت محكم كاري گناه و صوابش را به خودش ارجاع ميدهيم

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  توسط کاظمی  |

 

کویر تنهایی

 کویر تنهایی

کویر تنهایی

 

بی تو این جا بهار پیدا نیست   باغ احساس من شکوفا نیست

     بی تو از این کویر تنهایی     هیچ راهی به سوی دریا نیست

                زندگی بی تو وای... یعنی مرگ    لحظه هایی که هست اما نیست

    کاش می شد که زود برگردی   بیش از این بغض من شکوفا نیست

  حیف دیگر تو را نمی بینم   حیف دیگر بهار این جا نیست

                                                                               یه غریبه

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387  توسط الهام  |

 

شبیه مناجات

   خدایا!ظرفیت دلم را زیاد کن آنقدرکه با دیدن نعمتت طغیان نکنم،آنگونه که هیچ گاه فراموش نکنم که منشا رحمت توئی ومن هیچم،آنگونه که بدانم اگرنعمتی می دهی براساس لیاقت من نیست براساس رحمت توست که اگر قراربود ازروی لیاقت بدهی که به من هیچ نمی رسید.

   خدایا!آنقدرظرفیت دلم را زیاد کن که همیشه به یادت باشم چه دراوج شادی وچه درحضیض گرفتاری، آنقدر معرفت به من بده که بدانم گرفتاری هایم برای بزرگ تر شدنم است ونعمت ها وخوشی هایم برای آزمودنم.

   خدایا!آن زمان که می خواهیم ومی بخشی دچار نسیانیم وآن زمان که می خواهیم و_ظاهرا_نمی دهی دچار عجب.خدایا!کمکمان کن درروزگارنعمت وبخشش فراموشت نکنیم وشکرت را به جای آوریم ودرروزگار نقمت وامتحان توقع زیاد نداشته باشیم،که ما مخلوقیم وتوخالق،ما بنده ایم وتومعبود.

   خدایا!هیچ چیز ارزش خواستن نداردوقتی که خودت هستی برای خواستن وازتو،باید فقط توراخواست. 

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387  توسط جهانبخش  |

 

معرفی

سلام علیکم

 

مَنُم به نوبه خودِم از اینکه دارم این تومی نیویسم خِیلیُم خوشحالم.راستیش

هیچ فِکریشَم نَم کَردَم بتونم به زَبونی خودِم بینیویسم.البت ما اهل قلم

نیستیمتون شایَدُم دیگه این طکی ننویسم ولی عشق استُ زبونی قمی

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387  توسط   |

 

ماجرای دم شیر و بچه های بازیگوش...

روزی روزگاری چند تا  بچه مدرسه ای بازیگوش تو راه برگشتن از مدرسه خواستن یه کم بازیگوشی کنن و تو خونه بزرگ محله سرک بکشن . همین بچه کوچولو ها بودن.

بچه ها پیش خودشون فکر کردن شاید بتونن یه کاری کنن که بزرگ محله رو بترسونن تا اون هم حرف گنده لات های محله اون وری که پاشون به محله ما باز شده بود و شروع کرده بودن به باج گرفتن رو گوش بده یا حداقل باهاشون راه بیاد. آخه بابای این بچه ها رفیق یکی از این گنده لات ها بود.برای همین هم بچه ها اون روز تیرکمون ها و ترقه هاشون رو آوردن...
ادامه مطلب

سه شنبه دهم اردیبهشت 1387  توسط الهام  |

 

روزگار ما

    می گویند دیگر امیدی نیست. می گویند کسی دیگر نمی تواند به فکر کس دیگری باشد. می گویند آن بنی آدمی که اعضای یکدیگر بودند حالا فقط برای سردر سازمان ملل مناسبند. می گویند اگر کودکان افریقایی موش آزمایشگاهی شرکت های داروسازی هستند، چاره ای نیست. می گویند اگر کودکی ازفقر وگرسنگی بمیرد کسی خبردار نمی شود. می گویند اگر میلیون ها بمب خوشه ای برسر مردم ببارد نباید حرفی زد. می گویند اگر کسی درخانه اش مورد هدف قرار بگیرد، حتما مقصر بوده. می گویند اگر کسی برق، سوخت، دارو وحتی نان برای کودکش نداشته باشد، حتما حقش را نداشته. می گویند اگر آمدند وتورا به زور ازخانه ات بیرون کردند، برو، چون فریادرسی نیست. چون همه ی چشم ها کورند. تمام گوش ها کرند وتمام دل ها خاموش.

اگر چنین است پس من چرا مسلمانم؟چرا شیعه ی مولایم علی (ع)هستم؟چراهنوز منتظرم؟چرا هنوز هر عصر جمعه دلم می گیرد؟


پ.ن.انقدر دلم پره که می تونم چند صفحه همینجوری بنویسم ولی توخود حدیث مفصل بخوان ازاین مجمل

شنبه هفتم اردیبهشت 1387  توسط جهانبخش  |

 

خواستم که چراغی شود روشن...

یا الله...!یا الله...! با اجازه.سلام علیکم.من هم اومدم.

از همه اعضای وبلاگ معذرت می خوام که دیر کردم.مخصوصا از مشتی عزیز که خیلی به من لطف داره.

راستش من مثل خیلی ها نویسنده نیستم و ذوق ادبی زیادی هم ندارم.یا مثل حاج علا اهل شعر نیستم یا مثل مشتی نگاه تیز بینی ندارم که نکته های جالب رو از متن وقایع بیرون بکشم و داخل وبلاگ بریزم.اینکه تو دایره هشتی هم قرار گرفتم محبت مشتی بود.اومدم که یه چراغی روشن کنم.

حضورم تو این جمع بیشتر برای فرار از دلتنگی پایان روز های خوش دانشجویی و جدایی از یه جمع دوست داشتنیه.بیشتر از اینکه هدفم مثلا کار فرهنگی باشه می خواستم از دور شدن از این جمع جلو گیری کنم .برای همین از حضور تو این جمع خوشحالم .امیدوارم دوستان بیشتری به این گروه اضافه بشن.

قراره من رو به اسم "عتیقه" بشناسین. یه آدمی مال سال های دور.متولد عهد قلقلک میرزا.مال روزگار اطو ذغالی و چراغ گرد سوز و رادیو لامپی و... .خلاصه اگه زیاد دیجیتالی نبودم و حرفام با افکارتون جور در نیومدببخشید.

فعلا همین!

یا حق!

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387  توسط الهام  |

 

جوابیه

در شفاف سازی شبهات ایجاد شده در مورد نظر بنده مندرج در آرشیو نظرات مطلب "همان کودک نادان شکمو" بر خود فرض دانستم تا اذهان عمومی را از ابهام خارج سازم!
(البته اول پیشنهاد میکنم نظرات مطلب مذکور رو تا قبل از نظر حضرت نگران در تاریخ چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ساعت: 10:46 یه نگاهی بندازید)


(( سلام
آقا من فارسی نوشتم، ترکی و فرانسوی و اینا نبود که ملتفت نشین!
(البته ترکی رو شاید یک چهارمتون بیلیر بشید!)
حالا، بنده حضرت شکموی بی خرد را عرض فرموده بودم. اصلا بذارید کامل شرح بدم؛
چند وقت پیش محضر یکی از آقایون کارشناس مسائل سیاسی و متخصص در جریانهای قبل و بعد از انقلاب بودیم. (البت سیاسی تراتون شاید حاج آقای میرصادقی رو بشناسن، عضو تقریب مذاهب هم هستن)
خلاصه بحث پیش اومد راجع به حضرات روحانی سوتنده (مخفف سوتی دهنده است) حاج آقا در اثنای صحبت جملاتی گفتن که خیلی بهم چسبید؛ ((...برخی از اینها علم دارند ولی تقوی ندارند (من میگم، مثل منتظری و صانعی)، برخی دیگر تقوی دارند ولی علم ندارند (من یکی شخص خاصی به نظرم نرسید) و عده ای هم نه تقوی دارند نه علم (من از اینا خیلی می شناسم؛ ... دیگه اسم نیارم بهتره!).))
و بر اساس این طبقه بندی عالمانه بنده حضرت خرناس شکم بادکنکی شما رو در گروه ((...)) می بینم، که قضاوتش با خودتون.))

از خواندن افاضات علما مفیوض خواهیم شد، ان شا الله
یا علی مدد

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387  توسط   |

 

نگاه

 

داشتم از نماز خونه می اومدم بیرون خم شدم که کفش هام رو بپوشم یهویی سنگینی یه نگاه رو حس کردم زیر چشمی دیدم که یکی از استادام منو زیر نظر گرفته
دست و پاهام رو گم کردم نمی دونستم چطوری بند کفشم رو ببندم از ترس اینکه کار ضایعی نکنم افتادم رو دور اسلوموشن یه کفش پوشیدن ساده 5 دقیقه طول کشید
وقتی از نماز خونه اومدم بیرون با خودم فکر کردم :
واقعا اگه سنگینی نگاه خدا رو هم به همین خوبی حس می کردم باز هم می تونستم اینقدر راحت راست راست راه برم و گناه کنم
اللهم اجعل نور البصیره فی قلوبنا
آمین

منبع: نسل۳

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387  توسط   |

 

طوفان دیگری در راه است

 ازش پرسیدم:چیه داری می خونی؟گفت:یه رمانه.گفتم:می شه ببینم؟وقتی کتابو داد دستم،تنها نویسنده ای که فکر نمی کردم اسمشو روی جلد کتاب ببینم،سید مهدی شجاعی بود.آخه یادم نمی اومد تا حالا رمانی ازش خونده باشم ووقتی پشت جلد کتابو خوندم،سعی کردم باور کنم که دوتا شاخ روسرم ندارم.

« توچه تهــوری داری زن! چه بی باکی! نه،  بی باکی کمه، باهاس گفت لوطی مسلکی، جوونمردی، دست خودم نیست. ازتودوستم می آد. انقدر که دلم می خواد یه شکم ســیــــر ازت بزام. مَردَم؟ باشم! ازتوکه مردتر نیستم! من توعمرم یه مرد به مردی تو ندیدم، چه برسه به زن! ای والله! چه خوب گذاشتی سرکارهمه ی اون مهمونای نامردو. همه شونو می شناسم . یکی ازیکی پست تروپشت هم اندازتر. همه شونوبچلونی یه قطره معرفت ازشون نمی چکه. سقف همه شون چیکه می کنه.

به من می گن دیوونه، ولی ازتوچه پنهون، موتورهمه شون سه کار می کنه. عقل همه شون پاره سنگ ور می داره. می گی نه، بکش!...»

وتصمیم گرفتم هرجوری که شده کتابو پیداکنم وبخونم که البته با این اوضاع عالی نشردرمملکت ما_که جدیدترین کتاب ها دردورترین شهرهای کشور پیدا می شن چه برسه به تبریز_ بدون کمترین مشکلی کتابو پیدا کردم ودراوج زمان درس وکنکورکه همه ی رفقا شیرجه زده بودن تو کتاب و جزوه، من چشمامو سپردم به قلم بی نظیر سیدمهدی شجاعی.

بعدازتموم کردن کتاب آرزو کردم که ای کاش همه ی نویسنده ها کم،رمان می نوشتند

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  توسط جهانبخش  |

 

همان کودک نادان شکمو

- آخرین sms که گرفتید و برای بقیه فرستادید را برای ما بگویید.

(می خندد) در رسانه های جمعی حرف های غیراخلاقی زدن درست نیست

- یعنی اگر روزی سیاوش قمیشی بخواهد در ایران کنسرت بگذارد و شما کاری از دست تان بربیاید برایش انجام می دهید؟

حتما انجام می دهم. چون معتقدم که اشکال شرعی ندارد و شعرهایش پرمحتواست. واقعا شعری که راجع به جنگ (ترانه یغما گلرویی) می خواند خیلی خوب است.

- حالا اگر قرار باشد واقعا فیلم بسازید از کدام بازیگرها استفاده می کنید؟

من از بچگی با رضا کیانیان دوست بودم و هنوز هم گاهی پیش من می آید و روابط خانوادگی داریم، من هم نوع کار، خانواده و خودش را خیلی دوست دارم.
یکی دیگر هم لابد گلزار است. البته شوخی کردم. بازی رضا عطاران را خیلی دوست دارم. خانم معتمدآریا و البته هستی! من هم که هم سن آقای نصیریان هستم!

- من چند تا اسم عرض می کنم شما نظرتان را بفرمایید.

- دکتر احمدی نژاد

بیشتر از آن چیز که هست تلاش می کند معروف باشد. ضمن این که آقای احمدی نژاد خیلی خوب می توانست از فرصتی که به دست آورده استفاده کند.

- نیکی کریمی

نیکی و پرسش؟!

- هاشمی رفسنجانی

نمی دانم در ذهن شان ثروت مهم تر است یا قدرت!


ادامه مطلب

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  توسط کاظمی  |

 

 



هشتی, میدان گونه ای ست هشت ضلعی که در آن چندین گذر به هم می پیوندند.

8tigroup@gmail.com

 

کتاب
فرهنگ
سیاست
داستانک
شعر
دلنوشت
بروبچکس نوشت
سفرنامه
اجتماعی

 

ماتم جمعيت
غريبانه
يقين
يادي ازپيرمرد
بودن‌يا‌نبودن...
ماجراهای ماوچینی ها-عاشورا
معرفی کتاب
پیرمردچشم وچراغ مابود
دست چپ
دردسرهای خبرگی

 

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

 

کاظمی
الهام
جهانبخش
قادرپور
ذاکری
متفکرآزاد
مهمون

 

محمد کاظم کاظمی
مصطفی مستور
ابوالفضل زرویی نصر آباد
رضا امیرخانی
کامران نجف زاده

 

سوزن بان (الهام)
بی قرار (توده کشت)
گلستانه (شاه طاهری)
رفیق اعلی (خطیبی فر)
حاج علا (ما که نمیدونیم کیه.)
ژورنالیست کج (مسعودی)
زایر صفا (کریمی و .... )
کهف (یوسفی نژاد)
طنین (محمدی)
بیان (متفکرآزاد)

 

RSS 2.0
Counters