تبليغاتX
هشتی
هشتی



کاندید یعنی این

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387  توسط کاظمی  |

 

آن روز...مکه...

  روزی خبری مثل بوی نان داغ صبحگاهی در کوچه های روستا درخیابان های شهر خواهد پیچید وگنجشک ها همه ساکت می شوند تا صدای تورا بشنوند،آن روز تمام یاس ها بویشان را به سوی مکه خواهند فرستاد،آن روزآفتابگردان ها همه رو به سوی مکه خواهند کرد،آن روزتمام نسیم ها از مکه خواهند گذشت،آن روز...

اما تا آنروز من چه کنم با این روزها که همه شبند؟تاآن روز من چه کنم با این آدم ها که بلند می خندند؟ من چه کنم با این نفس که هنوز می آید ومی رود؟ من چه کنم با غم کودک مسلمان عراقی؟من چه کنم با داغ های مادر مسلمان فلسطینی؟من چه کنم با این من که هنوز دق نکرده ام؟

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  توسط جهانبخش  |

 

دیگر دلی نمانده

دیگر دلی نمانده که دلبر بخوانمت
دیگر سری نمانده که سرور بخوانمت
ارزان فروختم به جهان مستی تورا
دیگر می‌ای نمانده که ساغر بخوانمت
بگذشت روزگار به خون دست و پا زدن
دیگر صفی نمانده که صفدر بخوانمت
یادش بخیر؛ سجده به خون، ضجه در قنوت
دیگر غمی نمانده که غم‌بر بخوانمت
با یک اشاره به صف می شدیم، حیف
دیگر رهی نمانده که رهبر بخوانمت
((گم کرده ایم قبله نما))!، این بهانه است
دیگر حجی نمانده که مشعر بخوانمت
قرآن به سر، دل شب، ناله،... بی خیال!
دیگر دلی نمانده که دلبر بخوانمت

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  توسط   |

 

سلام

رسم روزگار بر این است که دوستان پس از فراغت از تحصیل ، کم کم از یکدیگر بی خبر میشوند. این رسم ناخوشایند رفقایی که هدف مشترک و آرمانی بلندمرتبه در سر دارند را بیش از سایرین آزار میدهد. تنها چیزی که از دوران خوش جوانی باقی می ماند، خاطراتی است سرشار از شادی و امید و هدفمندی.
بر آن شدیم تا دوستان خوبی که در این سالیان یافتیم و باهم تلاش کردیم و باهم خسته شدیم و باهم خندیدیم و باهم گریه کردیم را در هشتی دورهم جمع کنیم. خاطره تعریف کنیم ، نقد کنیم، بحث کنیم، بنویسیم و بگوییم هرآنچه را که در سر داریم.
و خلاصه دوست داریم با هم بمانیم.
منتظر حضورتان در هشتی هستیم.
یاعلی

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  توسط کاظمی  |

 

گفتم:"خوش انصاف مگه نمی بینی چقدر مشکل دارم؟چرا دعام نمی کنی؟" آهی کشیدوگفت:"مطمئنی حواسم بهت نیست؟"و راه اومده رونشونم داد سالهای عمرم پربودند ازدره های عمیقی که من ته هیچ کدومشون نبودم.

 

وحالا من تو قنوت تمام نمازهام برای سلامتی امام زمانم دعا می کنم.         

دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  توسط جهانبخش  |

 

 



هشتی, میدان گونه ای ست هشت ضلعی که در آن چندین گذر به هم می پیوندند.

8tigroup@gmail.com

 

کتاب
فرهنگ
سیاست
داستانک
شعر
دلنوشت
بروبچکس نوشت
سفرنامه
اجتماعی

 

ماتم جمعيت
غريبانه
يقين
يادي ازپيرمرد
بودن‌يا‌نبودن...
ماجراهای ماوچینی ها-عاشورا
معرفی کتاب
پیرمردچشم وچراغ مابود
دست چپ
دردسرهای خبرگی

 

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

 

کاظمی
الهام
جهانبخش
قادرپور
ذاکری
متفکرآزاد
مهمون

 

محمد کاظم کاظمی
مصطفی مستور
ابوالفضل زرویی نصر آباد
رضا امیرخانی
کامران نجف زاده

 

سوزن بان (الهام)
بی قرار (توده کشت)
گلستانه (شاه طاهری)
رفیق اعلی (خطیبی فر)
حاج علا (ما که نمیدونیم کیه.)
ژورنالیست کج (مسعودی)
زایر صفا (کریمی و .... )
کهف (یوسفی نژاد)
طنین (محمدی)
بیان (متفکرآزاد)

 

RSS 2.0
Counters